رباعیات حکیم خیام نیشابوری


					عمر خیام





۱۳۳۹







رباعیات



حکیم خیّام نیشابوری



با مقدّمه و حواشی



باهتمام



جناب آقای محمّدعلی فروغی



و



آقای دکتر غنی



تهران



از انتشارات کتابفروشی زوّار



تهران – شاه آباد



۱۳۳۹





فهرست

(جداگانه فهرست نشده)

مقدمه

روش تصحیح رباعیات

فهرست رباعیات

غلطنامه





این اثر در ایران، کشوری که برای اولین بار در آنجا منتشر شده است، در مالکیت عمومی قرار دارد. همچنین در ایالات متحده هم طبق بخشنامه 38a دفتر حق تکثیر ایالات متحده در مالکیت عمومی قرار دارد.

در مورد اشخاص حقیقی این بدین معنا است که مؤلف این اثر قبل از ۳۱ مرداد ۱۳۵۹ درگذشته یا اینکه از تاریخ مرگش بیش از ۵۰ سال گذشته است. در مورد اشخاص حقوقی نیز نشان دهنده این است از تاریخ اولین انتشار اثر بیش از ۳۰ سال گذشته است.





بنام خداوند بخشندهٔ مهربان



حکیم خیّام نیشابوری



خیّام یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی و از مفاخر ملّی ماست بهمه فنون و معلومات معمول زمان خود محیط بوده و در فلسفه و ریاضیات و هیئت و نجوم تخصّص داشته است اهل نیشابور اتس و در بیرون آن شهر پهلوی امامزادهٔ معروف بمحمّد محروق بخاک سپرده شده است نامش عمر و کًنیه‌اش ابوالفتح و لقبش غیاث الدّین و نام پدرش ابراهیم بوده است شهرت او بخیّام یا خیّامی بدرستی معلوم نیست از چه روست ظاهراً پدرش این عنوان را داشته و شاید که او چادر دوز بوده است. از تاریخ ولادت عمر خیام هیچ نمیدانیم جز اینکه در یکی از سالهای نیمهٔ اوّل سده پنجم هجری واقع شده است. سال وفات او هم بدرستی معلوم نیست ولیکن میدانیم که از پانصد و بیست هجری چندان دور نبوده است. تفصیل زندگانی خیّام مانند احوال همهٔ بزرگان ما مجهول است آنچه یقین است اینست که در ۴۶۷ در سلطنت جلال‌الّدین ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظام‌الملک چون خواستند ترتیب تقویم یعنی محاسبهٔ سال و ماه را موافق قواعد نجومی بدرستی معین کنند هیئتی از دانشمندان اهل فن هیئت و نجوم را برای این مقصود برگزیدند و مأمور ساختند تا محاسبه را ترتیب دادند و آن درست‌ترین محاسبه سال شماری و معروف بتقویم جلالی است و خیّام یکی ازان دانشمندان و گویا بر همه مقدّم بوده است و بنا بود رصد و زیجی هم ترتیب بدهند ولیکن بواسطهٔ کشته شدن خواجه نظام‌الملک و سپری شدن روزگار ملکشاه آنکار صورت نگرفت.

حکایت کرده‌اند که خیّام در نیشابور با حسن طوسی و حسن صبّاح همدرس بود و معلّم ایشان که امام موفّق نام داشت معروف بود باینکه پرورش یافتگانش بمقامات بلند میرسند آن سه جوان بامید اینکه یکی از ایشان برتبهٔ عالی خواهد رسید با یکدیگر پیمان میکنند که هریک توانا شدند دو همقدم خود را در رسیدن بمال و جاه یاری کنند از قضا حسن طوسی بوزارت رسید و او خواجه نظام‌الملک وزیر مشهور سلجوقیان است و بعهد خود وفا کرد و حسن صبّاح را بخدمت سلطان برد و داستان او دراز است امّا خیّام اهل علم بود و خدمت سلطان را خوش نداشت بنا برین از خواجه تقاضا نمود معاش مختصری برای او مقرّر دارد و بهمین اندازه اکتفا کرد و از علم بکار دیگر نپرداخت.

این داستان دلکش معروف است ولیکن سند معتبر ندارد و اهل تحقیق باور نمیدارند از آنرو که اگر راست باشد باید خیّام و حسن صبّاح هر دو نزدیک بصد و بیست سال عمر کرده باشند و این اگرچه عقلاً مانعی ندارد امّا مستبعد است خاصّه اینکه اگر راست بود البته تاریخ نویسان بچنین عمر درازی اشاره میکردند و بعلاوه معاصران خیام و کسانیکه نزدیک بزمان او بوده و احوال او را نوشته‌اند از آن داستان سخنی بمیان نیاورده‌اند.

آنچه مسلّم است اینست که خیّام در نزد دانشمندان و همچنین بزرگان و سلاطین منزلتی عظیم داشته است، در حکمت او را تالی ابوعلی سینا میخواندند و در ریاضیات سرآمد فضلا میشمردند در احکام نجوم هم قول او را مسلّم میداشتند اگرچه ظاهراً او خود چندان اعتقادی بدرستی آن احکام نداشته است و نیز یقین است که اگر سنّش بصد و صد و بیست سال نرسیده عمرش در هر حال کوتاه نبوده زیرا پس از ترتیب تقویم جلالی میدانیم که در حدود پنجاه سال زنده مانده و هنگامی که تقویم را ترتیب داده از فضلای مسلّم بوده و بنابرین البتّه سی چهل سال عمر داشته است.

مسافرتهائی هم از خیام ببلخ و هرات و اصفهان و حجاز برای حجّ ذکر کرده‌اند و در احوال او گفته‌اند در تصنیف و تعلیم بخل داشت و تندخو بود و تندخوئی او را میتوان تصدیق کرد چون از سخنش پیداست که بسیار حسّاس بوده و بنابرین از ناملایمات زود و بشدّت متألم میشده و البتّه تندخوئی میکرده است. امّا بخل در تعلیم و تصنیف اگر باستنباط از اموری باشد که ذکر کرده‌اند از قبیل اینکه تصنیف فراوان ندارد و وقتی غزالی از او پرسید نقطهٔ قطب بر نقاط دیگر چه رجحان دارد که قطب شده است او بقدری در مقدمات شرح و بسط داد که پیش از رسیدن به نتیجه هنگام نماز شد و سخن را بریدند اینها دلیل نمیشود اینکه تصانیف خیّام بسیار نیست حقّ اینست که تصنیف کردن کار واجبی نیست و هر دانشمندی طبع تألیف و تصنیف ندارد و اهل علم وقتی باینکار دست میبرند که ضرورتی پیش آید چنانکه خیّام چون در فنّ جبر و مقابله معلومات تازه بدست آورده بود کتابی در این باب تصنیف کرد که معروف است و اثر مهمّ او در علم همانست، رسالات دیگر هم در موضوعات علمی دیگر دارد که همه بسیار کوچک و مختصر است و روی همرفته میتوان تصدیق کرد که خیّام پرگوئی را خوش نداشته است امّا این صفت اگر حسن نباشد عیب نیست و در هر صورت دلالت بر بخل و خسّت ندارد مگر اینکه فرض کنیم کسانیکه این نسبت را بخیّام داده‌اند شخصاً از این صفت او آگاه بوده‌اند.

خیّام اگرچه در درجهٔ اول از علم و فضل بوده است عامّهٔ مردم او را بسبب رباعیّاتش میشناسند و جای بسی تأسّف است که هرچند خیّام را این رباعیات نامی ساخته مردم ما از عارف و عامی قدر او را ندانسته و تصوّراتی دربارهٔ او کرده‌اند که میتوان گفت مظلوم شده است. عابدان و مقدّسان خشک کلمات او را کفر آمیز دانسته و عامهٔ مردم او را شرابخوار پنداشته و باشعار او فقط از نظر تحریض و ترغیب بمیخوارگی نگریسته‌اند و جماعتی بهمین جهت و بنابر اینکه او را بی اعتقاد بمبداء و معاد فرض کرده‌اند هواخواه او شده‌اند و مقدّسین از آنرو مطعونش شمرده‌اند و بعضی برای اینکه او را از مردودی بیرون آورند این افسانه را ساخته‌اند که وقتی خیّام خواست شرابی بنوشد اتّفاقاً کوزهٔ شرابش شکست و ریخت و خیّام از می خوردن بازماند پس این رباعی را سرود:



ابریق میِ مرا شکستی ربّی بر من دَرِ عیش را ببستی ربّی

من می خورم و تو میکنی بدمستی خاکم بدهن مگر که مستی ربّی

چون این سخن کفرآمیز را گفت فوراً بکیفرش رسید و رویش سیاه شد پس این رباعی دیگر را ساخت



ناکرده گناه در جهان کیست بگو آنکس که گُنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو

و چون این قسم اعتذار کرد خداوند او را بخشید و رویش دوباره سفید شد.

حاجت بتوضیح نیست که این داستان کودکانه است و آن دو رباعی هم هیچیک از خیّام نیست و جعل کنندهٔ همین داستان ساخته یا از دیگرانست و مانند بسیاری از رباعیات بخیّام نسبت داده‌اند ولی از افسانه‌هائیکه دربارهٔ خیّام ساخته‌اند استفاده میکنیم که معلوم میشود در نفوس مردم وقعی بزرگ داشته است زیرا که طبیعت عامّه برانیست که هرکس را بزرگ یافتند دربارهٔ او افسانه میسازند و امّا کسانیکه خیّام را میخواره دانسته و بی‌اعتقاد پنداشته‌اند در اشعار و احوال او تعمّق لازم نکرده‌اند یا مانند غزالی معتقد بوده‌اند بر اینکه هرکس حکیم است کافر است و میدانیم که امثال شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا هم باین درد مبتلا بوده و این رباعی را از قول آن فیلسوف یگانه نقل کرده‌اند:



کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود

د دهر یکی چون من و آنهم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود

این رباعی را هم بحکیم خیّام نسبت میدهند اگرچه گمان نمیرود از او باشد از هرکس هست شاهدی بر مدّعای ماست میگوید:





با این دو سه نادان که چنین میدانند از جهل که دانای جهان ایشانند

خر باش که این جماعت از فرط خری هر کو نه خر است کافرش میخوانند

تحقیق اینست که خیّام اصلاً شاعری پیشهٔ خود نساخته و مقام او اجلّ از آن بوده است نه از آنجهت که شعر امری حقیر است و شاعر شأنی ندارد بلکه از آنرو که کسانیکه شاعری پیشه میکردند غالب اوقات خود را برای استفادهٔ مالی بمدّاحی بزرگان و مجلس آرائی و مزاج گوئی و منادمت ایشان میگذرانیدند و در اعمال خوش گذرانی آن طبقه که غالباً اهل فسق و فجور بودند شرکت میکردند و حیثیّت علم و هنر را چنانکه باید محفوظ نمیداشتند و امثال فردوسی و ناصر خسرو و حکیم سنائی که در عین شاعری متین و عفیف و با مناعت بوده نادر بودند و شیخ عطّار و مولانا جلال‌الدّین و شیخ سعدی و خواجه حافظ که مقامات ظاهری و باطنی ایشان از هیچ حکیم و فقیه و فیلسوفی کمتر نیست هنوز بعرضهٔ روزگار نیامده بودند و حتّی بعد از ظهور این بزرگواران نیز هرکس شاعر پیشه بود مردم بهمان نظر باو مینگریستند بنابرین حکماء و علماء از اینکه شاعر خوانده شوند احتراز میکردند. امّا صاحبان طبع شعر در ایرانیان خاصّه میان دانشمندان فراوان بوده‌اند چنانکه از اکثر فضلای ایرانی بیش یا کم اشعاری منقول است ولی اهل علم بهمان علّت که گفتیم اگر هم طبع شعر داشتند همه نوع شعری نمیسرودند و کم کم عادت بر این جاری شد که این قسم اشخاص قوّهٔ شاعری خود را بسرودن رباعیّات بروز میدادند رباعی نوع خاصّی از شعر است که ایرانیان اختراع کرده‌اند و آن عبارت از دو بیت است یعنی چهار مصراع که مصراع اوّل و دوّم و چهارمش بر یک قافیه است و در مصراع سوّم گوینده اختیار دارد که همان قافیه را بیاورد یا نیاورد و رباعی در بحر معیّنی است که برای آسانی ضبط آن گفته‌اند بوزن این عبارتست: لاحول و لا قوة الا بالله رباعی مشکلترین اقسام شعر است زیرا با شروط و قیودی که برای آن مقرّر شده با اینکه چون دو بیت بیشتر نیست مجال سخن در آن تنگ است و برای اینکه مطلوب واقع شود گوینده باید طبعی توانا داشته باشد و بتواند معنی بلند دلپسند تمام کاملی در منظومهٔ باین کوچکی بگنجاند بلکه آن معنی باید چنان درخشان باشد که در عبارت موجز یک مصراعی ادا شود که آنرا مصرع آخر رباعی قرار میدهند و سه مصرع دیگر برای مستعدّ کردن کلام بجهت ادای آنمعنی است باری معلوم میشود خیّام گذشته از مقامات فضل و علم و حکمت ذوق سرشار و طبع شعر غرّا نیز داشته است و گاهی که از بحث و مطالعهٔ علمی فراغت می‌یافته و تفنّنی میخواسته شعری میسروده است و مانند اکثر اهل علم مضامینی که بخاطرش میرسیده بصورت رباعی درمیآورده است و رباعیّات او شاهکارهائی است که هریک شأن و منزلت یک منظومهٔ گرانبها دارد.

از تأمّل در رباعیهای خیّام بخوبی روشن میشود که نه شاعر بذله‌گو بوده نه از گفتن این رباعیها اظهار هنر شاعری در نظر داشته است گذشته از ذوق سرشار و طبع غرّا که مقتضی میشده است که گاهی شعری هم بسراید ذهنی متفکّر و متنبّه داشته است و در عالم حکمت و فلسفه مانند بسیاری از کوتاه نظران خشک و جامد نبوده است که در جستجوی حقایق امور جهان طبعش بتکرار کلمات فلاسفه قانع و راضی شود بلکه مانند همهٔ دانشمندان حقیقی پس از آنکه تمام معلومات کتابی را فرا گرفته برخورده است باینکه راز دهر گشوده نشده و هنوز معلوم نگردیده که جهان حقیقتش چیست و برای چیست چرا میآئیم و کجا میرویم اگر زندگی اصل است و امری جدّی است چرا میمیریم و اگر حیات امری جدّی نیست چرا ما را گرفتار مفاسد زندگی میکنند پس با آن حسّ لطیف و طبع قادری که داشته این معنی را بوجوه مختلف در رباعیّات چند پرورده است و این ناله‌ایست که تنها از گلوی خیّام بیرون نیامده بلکه هرکس اندکی قوهٔ تنبّه و عبرت دارد همین مسئله را طرح میکند و هرچه هوشمندتر باشد ناله‌اش جانسوزتر است.

کسانیکه رباعیّات خیّام را دلیل بر کفر و زندقه او دانسته‌اند غافل بوده‌اند که این جستجوی حقیقت با دین و ایمان منافی نیست و چه مانعی دارد که کسی بر حسب ایمان قلبی یا دلایل فلسفی بوجود صانع مدرک یقین داشته باشد و همهٔ تکالیف شرعی خود را بجا بیاورد و بگوید من از کار دنیا سر در نیاوردم یعنی حکمت کار خدا را نیافتم بلکه اگر نگوید عجب است زیرا که فهم بشر از دریافت حکمت کار خدا عاجز است و اگر عاجز نبود بشر نبود و اگر این اقرار بجهل و اظهار حیرانی کفر است پس چرا پیغمبر اکرم فرمود ما عرفناک حق معرفتک؟ حق اینست که آنکس که این پرسشها را میکند دیندار است زیرا معلوم میشود بحقیقتی قائل است که آنرا درنیافته و میجوید امّا آنکه بهیچ حقیقتی قائل نیست و دنیا را هرج و مرج و جریان امور را بر حسب تصادف و اتّفاق میداند فکرش آسوده است و چیزی ندارد که بجوید.

پس کسیکه خیّام را از جهت اظهار حیرانی در کار جهان سرزنش میکند ملتفت نیست که خود نیز چیزی درنیافته است و جهل مرکّب دارد یا معنی حرفش اینست که حقیقت منم سر اطاعت پیش بیار و فضولی مکن و عقلی را که خدا بتو داده تا حقیقت بجوئی کنار بگذار و این در شرع حکمت و معرفت کفر است و اگر اعتراض اینست که چرا باین بیان میگوئی فراموش کرده است که این شعر است و لحن سخن شعری غیر از لحن تعلیم دین و فلسفه است و هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد.

و همچنین است جواب آنکس که از رباعیّات خیّام استنباط میکند که او شرابخواره یا فاسق بوده است و غافل است از اینکه در شعر غالباً می و معشوق بنحو مجاز و استعاره گفته میشود و از این بیان مقصود آن تأویلات خنک نیست که مثلاً در شعر حافظ می دو ساله را بقرآن و محبوب چهارده ساله را به پیغمبر تأویل میکنند ولیکن شک نیست که در زبان شعر غالباً شراب بمعنی وسیلهٔ فراغ خاطر و خوشی یا انصراف یا توجّه بدقایق و مانند آنست وقتیکه خیّام میگوید دم را غنیمت بدان و شراب بخور که بعمر اعتباری نیست مقصود اینست که قدر وقت را بشناس و عمر را بیهوده تلف مکن و خود را گرفتار آلودگیهای کثیف دنیا مساز و اکثر رباعیاتش که زننده مینماید طعن و استهزاء بر مردمان کوتاه نظر و خشک و جامد است که در هر مورد یک نکته را می‌بینند و از هزار نکته دیگر غافل میشوند و بغرور در جهالت میافتند.



از این طول کلام مقصود تنها دفاع و تبرئه خیّام نیست چه آن مرد بزرگ از دفاع ما مستغنی است غرض اینست که عوام و نوآموزان متنبّه شوند که از اشعار خیّام و حافظ و مانند آنها سوء استفاده نکنند و چنین نپندارند که آن بزرگواران ما را بسوی میخوارگی و فسق و کفر و زندقه سوق میدهند بلکه عکس آنست و شاهد مدّعای ما اینست که بزرگانی از معاصران خیّام می‌بینیم که نسبت باو نهایت ادب و احترام را منظور داشته و او را امام و حجّة الحقّ خوانده و هیچیک میخوارگی و فسق و فجور یا فساد و عقیده یا بی‌مبالاتی باو نسبت نداده‌اند از این گذشته در عصر خود ما دانشمندانی مانند مرحوم حاجی ملّا هادی حکیم سبزواری میشناسیم که همه تصدیق دارند که زندگانی پاک بی‌آلایش پُر معرفت داشته و در نهایت زهد و ورع بسر میبرده و هدایت بندگان خدا را در تکمیل ایمان و عقیدهٔ دینی وظیفهٔ خود میدانسته‌اند چنانکه در نظر مردم از اولیا شمرده شده‌اند با اینهمه در شعر همان معانی حافظ و خیّام را میپرورند و همواره از می و معشوق و جام باده گفتگو میکنند و بیاد میآورند که فرداست که در میگذریم و از خاک ما خشت سر خُم میسازند.

امّا اینکه بعضی خیّام را صوفی دانسته و برباعیاتش معنی تصوّفی داده‌اند اشتباه است. ممکن است خیّام اصول تصوّف را پسندیده و تصدیق داشته باشد گاهی اوقات هم افکارش با عقاید صوفیان سازگار میشود بنا بر اینکه اصول تصوّف با هر حقیقتی سازگار است ولیکن دلیلی نیست بر اینکه او رسماً صوفی بوده باشد و در هر حال اکثر رباعیّاتش صوفیانه نیست. بعضی هم گفته‌اند مذهب تناسخ داشت امّا مأخذ این ادّعا معلوم نیست و بعلاوه اگر خیّام تناسخی بوده چرا مکرّر در رباعیات خود اظهار تأسّف میکند که میرویم و برنمیگردیم و چرا این اندازه از مرگ متأثّر است.

امّا خصایص کلام خیّام: نخست انیکه در نهایت فصاحت و بلاغت است در سلاست و روانی مانند آبست ساده و از تصنّع و تکلّف فرسنگها وراست و در پی آرایش سخن خود نیست صنعت شاعری بخرچ نمیدهد تخیّلات شاعرانه نمیجوید همه متوجّه معنائی است که منظور نظر اوست در رباعیات او آنچه بصورت ظاهر خیالات شاعری مینماید در واقع تنبّه و تذکّر بنکات و دقایق است سبزه می‌پسندد فوراً متنبّه میشود که این سبزه از خاک رسته و آنچه امروز خاک است دیروز تن و اندام مردمان بوده است بکاخ ویران مینگرد بیاد میآورد که در این کاخ پادشاهان میزیستند و امروز قرارگاه وحش و طیر است، آسمان و ستارگان می‌بیند و بفکر فرو میرود که سرگردانی این اجرام برای چیست و مدبّر آنها کیست دیگر از خصایص خیّام ذوق لطیف و حسّ شدید اوست با اینکه قصد شاعری ندارد از دیدن مناظر زیبای طبیعی و گل و سبزه و کیفیّت شام و بامداد و مهتاب و ابر و باران و مانند آنها بی اختیار طبعش باهتراز میآید و در ضمن تفکّراتی که دارد بدو کلمه بآنها اشاره میکند چنانکه عالمی از صفا و طراوت در نظر جلوه‌گر میسازد و مخصوصاً چیزی که در کلام خیّام جلب توجّه میکند تأثری است که از مرگ جوانان خوش اندام و بقول او نگاران خورشید رُخان زهره جبینان در می‌یابد چنانکه گوئی عزیزی یا عزیزانی از زن و فرزند یا محبوبان و یاران داشته که از رفتن خود داغ بر دل او گذاشته‌اند و منشا این تذکّر و تأسّف دائمی او بر مرگ شده‌اند و از سخنش بر نمیآید که از مرگ بیم دارد زیرا کسیکه از مردن میترسد این اندازه اصرار در یادآوری مرگ نمیورزد و بلکه تا میتواند خود را منصرف و غافل میسازد.

خاصیّت دیگر کلام خیّام سنگینی و متانت و مناعت اوست بذله‌گوئی نمیکند اهل مزاح و مطایبه نیست متعرّض مردم نمیشود و با کسی کار ندارد و پیداست که حکیمی است متفکّر و متذکّر سخن نمیگوید مگر برای اینکه نکتهٔ را که بخاطرش رسیده ابراز کند و دنبال سخنوری و لفّاظی نیست همه مستغرق فکر خود است و چون درست بنگری مدار فکرش بر دو سه مطلب بیش نیست و آن تذکّر مرگ است و تأسّف بر ناپایداری زندگانی و بی اعتباری روزگار و اینکه بیخبریم و هرچه جستیم نیافتیم و ندانستیم کجا آمده‌ایم و چرا میرویم. مرد هوشیار البتّه از تفکّرات او پند و عبرت بسیار میتواند گرفت امّا خیّام در مقام تصریح به نتایج تذکّرات خویش نیست و با اینجاز و کم سخنی که شیوهٔ اوست اکتفا میکند باینکه عمر را غنیمت شمار و خوش باش و اگر در خانه کس است یک حرف بس است.



البتّه این تفکّرات و تذکّرات منحصر بخیّام نبوده و نیست، سُخنسرایان و دانشمندان دیگر پیش از او و بعد از او چه از ایرانیان و چه از اقوام دیگر این نوع معانی بسیار پرورده‌اند، اختصاص خیّام بیشتر بشیوهٔ بیان اوست وگرنه میتوان گفت از پیشینیان خود اقتباس هم کرده است. از شعرای عرب ابوالعلای معرّی که حکیم نیشابوری اگر زمان او را درک کرده باشد در کودکی بوده و افکارش برباعیّات خیّام خیلی نزدیک است از ایرانیان متقدّم یقین است که خیّام بفردوسی نظر داشته است و قرائنی در دست هست بر اینکه متوجّه افکار شعرای دیگر هم بوده است. کسانیکه از او اقتباس و پیروی کرده‌اند چه بصورت رباعی و چه در انواع دیگر شعر بسیارند امّا سخنسرائی که اشعارش مخصوصاً خیّام را بیاد میآورد خواجه حافظ است.

نظر بتوجّهاتیکه درباره کلام خیّام کردیم درمی‌یابیم که چرا در سخنسرائی آثار او کم است رباعیاتی که باو نسبت داده‌اند هزارانست امّا یقین است که همهٔ آن رباعیات از او نیست و بعضی از آنها را میدانیم از کیست رباعیاتی که ما توانستیم باو منتسب کنیم بدویست نمیرسد و در مجموعهٔ که ما فراهم ساخته‌ایم طریقی که برای یافتن رباعیات خیّام اختیار کرده‌ایم جای دیگر بیان نموده‌ایم اینجا همینقدر خاطر نشان میکنیم که برای ما یقین حاصل است که کمتر رباعی از خیّام در دست است که از این مجموعه ترک شده باشد امّا نمیتوانیم ادّعا کنیم که هرچه در این مجموعه هست از خیّام است فقط میگوئیم ممکن است این رباعیها از خیّام باشد و گمان خود ما اینست که رباعیهائیکه بحقیقت از قلم خیّام بیرون آمده بدویست بلکه بیکصد هم نرسیده است بنابر اینکه در این رباعیات که جمع آوری شده یک معنی بارها تکرار یافته و میتوان استبعاد کرد که کسی مانند خیّام این اندازه تکرار در سخن روا بدارد خاصّه اینکه بعقیدهٔ ما بنای خیّام بر شاعری نبوده و اجباری نداشته است که دائماً رباعی بسازد و یک معنی را همواره تکرار کند. رباعیات خیّام تراوش تأثّرات و تفکّرات اوست ممکن است یک معنی چندین بار بخاطرش خطور کرده و هر بار بوجهی بزبان آورده باشد خاصّا اینکه در چگونگی ادای یک معنی باندازهٔ تنوّع بکار برده که همه بدیع و دلپسند است امّا یقیناً رباعیات او بآن فراوانی که مردم تصوّر کرده‌اند نبوده است و احتمال میرود که چون سخن خیّام از آغاز بسیار دلنشین واقع شده گویندگان دیگر از او تقلید و پیروی کرده‌اند و گفته‌های ایشان عمداً یا سهواً بخیّام منسوب شده است و نیز چون خیّام بسرودن رباعی معروف شده بود مردمان سخن‌ناشناس بسیاری از رباعیات را هم که بهیچوجه با افکار خیّام مناسبت ندارد باو نسبت داده‌اند و هرکس هر رباعی را که بمذاق خود یافته از خیّام دانسته و بنام او قلمداد کرده است.

رباعیّات خیّام از دیرگاهی مرغوب و پسند آمده و حکیم نیشابور سرآمد رباعی‌سرایان شناخته شده بود و گاهی میگفتند چنانکه فردوسی در رزمسازی و سعدی در غزلسرائی در نخستین پایه‌اند خیّام هم در سرودن رباعی این مقام را دارد امّا حق اینست که آن بزرگوار شهرت عظیم خود را در این اواخر مدیون اروپائیان است و این گوهر گرانبها نیز حال بسیاری از نفایس ادبی و علمی و صنعتی ما را داشت که در گوشهٔ فراموشی افتاده و قدر و ارزش آنها معلوم نشده بود مگر پس از آنکه اروپائیان و امریکائیان پی بآنها بردند و جلب توجّه نمودند.

پس مقام علمی خیّام وقتی معلوم شد که کتاب جبر و مقابله او نخستین بار در پاریس بچاپ رسید و بزبان فرانسه ترجمه شد و مکشوف گردید که حکیم نیشابور از کسانی است که فنّ جبر و مقابله را رو بکمال برده و حلّ معادلات جبری را مبلغی ترقّی داده و قدرت ریاضیّون را بر محاسبه بسی افزون ساخته است، بازار رباعیّات خیام هم وقتی گرم شد که یکنفر شاعر با ذوق انگلیسی فیتزجرلد نام یک عدّه از آنها را بشعر انگلیسی درآورد باینوجه که معانی و افکار رباعیات خیّام را گرفت و موضوع یک منظومهٔ انگلیسی بصورت یکصد و یک رباعی قرار داد و آن براستی شاهکاری گرانبهاست که هر انگلیسی زبانی میخواند و لذّت میبرد و گرامی میدارد و بعضی گفته‌اند منظومهٔ فیتزجرلد بهتر از اصل رباعیات خیّام است بنظر ما چنین نیست ولی حقّ اینست که در ادای آن معانی بزبان انگلیسی و موافق مذاق اروپائی هنر کرده است و ایکاش که حافظ و سعدی و بزرگان دیگر ما هم مترجمانی مانند فیتزجرلد پیدا میکردند تا صاحبنظران دنیا ببینند که ذوق ایرانی از دریای طبع خود چه گوهرهای درخشان بیرون ریخته است.

باری چون منظومهٔ فیتزجرلد رباعیات خیّام را محلّ توجّه ساخت بزودی اهل ذوق همه کشورها و ملل خارجه بآنها سرگرم گردیدند و بجمیع زبانها ترجمه شد و هزارها بار بانواع و اقسام کوچک و بزرگ و مصوّر و غیر مصوّر و ساده و مزیّن بچاپ رسید چنانکه شماره نتوان کرد و امروز هیچ صاحب خبری در دنیا نیست که از رباعیات خیّام بیخبر باشد بنابرین فیتزجرلد را ایرانیان باید بسیار گرامی بدارند و هیچ موقعی از سپاسگزاری و قدر دانی او فرو نگذارند.





روش ما در اختیار رباعیات حکیم خیّام



یکی از مشکلات بزرگ ادبیّات فارسی تعیین و تشخیص رباعیات خیّام است. پس از آنکه این رباعیات طرف توجه عموم اروپائیان گردید کم‌کم دانشمندان ایشان باین نکته پی بردند که همه رباعیاتی که در مجموعه‌های منسوب بخیّام دیده میشود نمیتواند از او باشد و از پی وسیله برآمدند که بتوانند رباعیاتی را که براستی از خیام است تشخیص دهند، در این زمینه آنچه ما آگاهیم از اروپائیان کسانیکه بیشتر کار کرده‌اند والانتن ژوکوفسکی خاورشناس روسی و فریدریخ رُزن دانشمند آلمانی و آرتور کریستِن‌سن محقّق دانمارکی است و طرق اختیاری ایشان یکی اینست که رباعیاتی که از دیگران است در دواوین و مجموعه‌ها بیابند و از مجموعه خیّام بیرون کنند، دیگر اینکه رباعیاتی را که نام خیّام در آنها هست مورد تحقیق قرار دهند، دیگر اینکه نسخه‌ها کهنه از مجموعهٔ رباعیات خیّام را در نظر گرفته آنچه را در نسخه‌ها معتبرتر بیشتر مکرّر شده اختیار کنند. البته مضامین و معانی رباعیات را هم از نظر دور نداشته‌اند و ساعی بوده‌اند که دریابند کدام رباعیات با فکر خیام مناسبت دارد.

خود ما از دیرگاهی و پیش از آنکه بدانیم دانشمندان اروپا باین فکر افتاده‌اند متوجّه شده بودیم که رباعیاتی که بنام خیّام در مجموعه‌ها دیده میشود بسیار ناجور است و نه از جهت معنی با یکدیگر مناسبت دارد نه از جهت لفظ. گذشته از اینکه نظر باحوال خیّام که اهل علم و حکیم بوده و شاعری پیشه نساخته بود نمیتوانستیم قبول کنیم که او اینهمه رباعی گفته باشد. امّا تحقیقات دانشمندان اروپائی هم ما را قانع نساخته و معتقدیم که کاملاً پی بمقصود نبرده‌اند.

البتّه بهترین طریق برای حلّ این مشکل این بود که نسخه‌هائی از مجموعهٔ رباعیات بدست آید که در زمان خودِ خیّام یا نزدیک بعصر او تدوین شده باشد ولیکن تاکنون چنین نسخهٔ یافت نشده و ظاهر اینست که بعدها هم نخواهد شد و کهنه‌ترین مجموعه‌هائی که در کتابخانه‌های داخله و خارجه موجود است در اواسط سدهٔ نهم هجری گرد آمده است. فریدریخ رزن فاضل آلمانی یک نسخه بدست آورده که در پایان آن رقم ۷۲۱ دیده میشود ولیکن چون کتاب بخطّ نستعلیق است ممکن نیست در آن سال نوشته شده باشد و آن رقم نباید تاریخ کتابت باشد چه اهل خبره تاریخ کتابت آن مجموعه را متقدّم بر سدهٔ دهم نمیدانند.

پس کهنه‌ترین مجموعه‌هائیکه دیده‌ایم زیاده از سیصد سال پس از وفات حکیم نیشابور فراهم آمده است و چون میدانیم که تدوین کنندگان هیچگاه نه دقت و اهتمام لازم بکار برده‌اند که گفته‌های بزرگان را عیناً نقل کنند و نه بصیرت کافی داشته‌اند که آنها را درست تشخیص دهند و اینکار را بسیار سرسری گرفته‌اند بهیچیک از نسخه‌های رباعیات خیّام که موجود است اعتماد نمیتوان کرد بلکه از مطالعهٔ همه یقین حاصل میشود که آن رباعیّات از گوینده‌های مختلف است طریقی هم که ژوکوفسکی بنظر گرفته که رباعیات دیگران را از مجموعه‌ها و دواوین پیدا کنیم ما را بمقصود نمیرساند زیرا نسبت بشعرای دیگر هم این معامله شده است و از کجا معلوم است که از رباعیات خیّام داخل دواوین دیگران نکرده باشند چنانکه در مجموعهٔ که آنرا اشعار العارفین نام گذاشته‌اند و نسخهٔ آن در کتابخانه ملّی تهران موجود است رباعی چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست را بصائب نسبت داده‌اند در صورتیکه ما آن رباعی را در مجموعه‌هائی دیده‌ایم که مسلّماً پیش از صائب ترتیب داده شده است باری رباعیات منسوب بخیّام هزاران است و بر ما روشن است که اکثر این رباعیات از خیّام نیست و از همین نسخه‌های بالنّسبه کهنه که موجود است و در سدهٔ نهم و دهم استنساخ شده این فقره استفاده میشود چه با همهٔ بی‌مبالاتی که تدوین کنندگان داشته‌اند عدد رباعیات هیچیک بسیصد و پنجاه نمیرسد و این دلیل است بر اینکه در سدهٔ نهم و دهم با اینکه اهتمام در خالص ساختن مجموعه‌ها نکرده‌اند بیش از سیصد و پنجاه رباعی تقریباً بخیّام نسبت نداده‌اند.

و امّا رباعیاتی که نام خیّام در آنها هست اوّلاً معدود است و دردی دوا نمیکند، ثانیاً آنها را هم نمیتوان مطمئن شد که از خیّام باشد چه بعضی را می‌بینیم که یا خطاب بخیّام یا نقل از قول خیام است مانند این رباعی:



خیّام تنَت بخیمهٔ مانَد راست سلطان روح است و منزلش دارِ فناست

فرّاش اَجَل ز بهر دیگر منزل ویران کند این خیمه چو سلطان برخاست

که ظاهراً مولانا جلال‌الدّین در جواب خیّام گفته است و این رباعی:



تا بتوانی خدمت رندان میکُن بنیاد نماز و روزه ویران میکُن

بشنو سخنی راست ز خیّام ایدوست می میخور و رَه میزَن و احسان میکُن

که بکلام خیّام نمینماید و میتوان معتقد شد که دیگری گفته و مقصودش استناد بقول خیّام بوده است و این دو رباعی:



از من بَرِ مصطفی رسانید سلام وانگاه بگوئید باعزاز تمام

کای سید هاشمی چرا دوغ تُرش در شرع حلال است و می ناب حرام

و:



از من بَرِ خیّام رسانید سلام وانگاه بگوئید که خامی خیّام

من کی گفتم که می حرام است ولی بر پخته حلال است و بر خام حرام

پیداست که گفتهٔ کم خردان است و این رباعی:



خیّام که خیمه‌های حکمت میدوخت در کورهٔ غم فتاد و ناگاه بسوخت

مقراض اجل طناب عمرش ببرید فرّاش قضا برایگانش بفروخت

چنانکه دکتر رزن توجّه کرد و یقین است که دیگری دربارهٔ خیّام گفته است و رباعی که مصرع اوّلش اینست: خیّام زمانه از کسی دارد ننگ، در نسخهٔ کهنهٔ اینقسم دیده میشود: ایّام زمانه از کسی دارد ننگ، و یقین است که این وجه صحیح است پس روی همرفته میتوان حکم کرد که بعضی از رباعیاتی که نام خیّام در آنهاست قطعاً از خیّام نیست و باقی دیگر هم مشکوک است و ممکن است لفظ خیّام در آنها کلمهٔ دیگری بوده و سلیقهٔ بعضی اقتضا کرده است که تبدیل بخیّام شود زیرا که در موارد دیگر دیده‌ایم که نظیر اینکار را کرده‌اند مخصوصاً نسبت بخواجه حافظ که بعضی از غزلها از شعرای دیگر گرفته و تخلّص آنها را تبدیل و بنام حافظ نموده و داخل دیوان او کرده‌اند و در رباعی بابا افضل که مصرع اوّلش اینست «افضل دیدی که آنچه دیدی هیچ است» کلمهٔ افضل را بدل بدنیا کرده و رباعی را بخیام نسبت داده‌اند و دربارهٔ حکیم نیشابور اصلاً شبهه میتوان کرد که او براستی خود را خیّام خوانده باشد بلکه چنین بنظر میرسد که عنوان خیّام متعلق بپدر او بوده است و از معاصران و کسانیکه نزدیک بعهد او بوده‌اند ندیده‌ایم که کسی حکیم را خیّام بخواند و هرجا نام او را میبرند خیّام یا خیّامی را پس از اسم پدرش ابراهیم میآورند یا او را ابن خیّام میناند و میتوان معتقد شد که حکیم را در عصر خودش خیّام نمیگفتند و بعدها بر حسب انتساب پدرش و بر سبیل مسامحه معروف بخیّام شده است. پس فقط راهی که باقی میماند اینست که یک یک از رباعیات را بمحک ذوق و معرفت بزنیم و انگشت ردّ و قبول بر آنها بگذاریم زیرا که اجمالا مسلّم است که خیّام رباعیاتی داشته که در نظر ارباب بصیرت ممتاز بوده است ولی برای این مقصود نیز باید میزان و مأخذی در دست داشته باشیم تا بتوانیم بگوئیم بنابراین میزان و از روی این مأخذ فلان رباعی از خیام هست یا نیست. برای اینکه این مأخذ و میزان را بدست آوریم چاره نداریم جز اینکه رباعیاتی پیدا کنیم که بتوانیم از روی اطمینان از خیام بدانیم و از روی آن رباعیات شیوه و مذاق و سبک خیام را بدست آوریم سپس از رباعیاتی که در نسخه‌های کهنه موجود است هریک را که با آن سبک و شیوه موافق یافتیم مقبول و هریک را مخالف دیدیم مردود بدانیم.

خوش‌بختانه در نتیجهٔ جستجوهای خودِ ما یا متجسّسان دیگر از گوشه و کنار رباعیهای چند یافتیم که تا اندازهٔ که در این امور میتوان اطمینان حاصل کرد بر ما یقین دست داد که آن رباعیها از حکیم نیشابور میباشد و شرح مطلب از اینقرار است:

۱– شیخ نجم‌الدّین رازی معروف بدایه در کتاب مرصادالعباد در ضمن طعن بر حیرت و ضلالت فلاسفه این دو رباعی را از خیّام نقل میکند:





در دایرهٔ کامدن و رفتن ماست آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نَزَنَد دَمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست



دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صُوَر عیب کراست

و چون مرصادالعباد در حدود یکصد سال بعد از وفات خیّام (۶۲۰) تصنیف شده با لحن نگارش شیخ نجم‌الدّین میتوان مطمئن شد که آن دو رباعی از اوست

۲– در تاریخ جهانگشای جوینی این رباعی از قول خیام نقل شده است:



اجزای پیاله که در هم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست بر مهر که پیوست و بنام که شکست

چون تاریخ جهانگشا در ۶۵۸ یعنی در حدود یکصد و چهل سال پس از وفات خیّام تألیف شده و نظر باعتبار قول مصنّف کتاب این رباعی را نیز میتوان از خیّام دانست بعلاوه در تاریخ وصّاف نیز همین رباعی بنام خیّام مذکور است

۳–حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده که در سال ۷۳۰ یعنی تقریباً دویست سال پس از وفات خیام تالیف شده این رباعی را از خیّام نقل نموده است:



هر ذرّه که بر روی زمینی بوده‌است خورشید رخی زُهره جبینی بوده‌است

گَرد از رُخ نازنین بآزرم فشان کان هم رُخ و زلف نازنینی بوده‌است

این رباعی در مجموعهٔ هم که بعد ذکر خواهیم کرد و نیز در کتاب فردوس التواریخ که در سال ۸۰۸ تالیف شده بنام خیام مذکور است.

این سه فقره یعنی این چهار رباعی را که در این سه کتاب نقل شده ژوکوفسکی تذکّر داده و دکتر رزن هم در مقدمهٔ مجموعه که از خیام بچاپ رسانیده یاد کرده است.

۴– مسیو رمپیس مستشرق آلمانی اخیرا در یکی از کتابخانه‌های استانبول مجموعهٔ از رباعیات بنام نزهة‌المجالس یافته است تقریباً مشتمل بر چهار هزار رباعی از شعرای بسیار که در سال ۷۳۱ یعنی تقریباً دویست سال پس از وفات خیّام کتابت شده است گرِدآورنده این رباعیات آنها را منقسم بهفده باب نموده و در هر باب رباعیاتی از اشخاص مختلف در موضوع خاص از قبیل مدح و ذمّ و دعا و وصال و فراق و نصیحت و امثال آن درج کرده و در بعضی از آن ابواب رباعیاتی از خیّام آورده است و بعلاوه یک باب هم تخصیص بخیام داده و آن باب را چنین عنوان کرده است «در معانی حکیم عمر خیّام» مجموع رباعیّاتی که در این کتاب بنام خیّام ذکر شده سی و سه رباعی است که دو رباعی از آنها مکرر است و بنابرین سی و یک رباعی میشود و بزرگترین مجموعه از رباعیّات خیام است که پیش از سده دهم جمع آوری شده و بعضی از آن رباعیات جای دیگر دیده نشده بود. عکس اوراق کتاب نزهة‌المجالس را توسّط دانشمند ارجمند آقای حسین دانش از استانبول خواستیم و آن سی و یک رباعی را در اینجا نقل میکنیم:



تا راه قلندری نپوئی نشود رُخساره بخونِ دل نشوئی نشود

سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان آزاد بترک خود نگوئی نشود



یک روز ز بند عالم آزاد نیَم یکدم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار در کار جهان هنوز استاد نِیم



هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اَسرار که مفهوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد



دشمن بغلط گفت که من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نِیَم

لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم



مائیم که اصل شادی و کانِ غمیم سرمایهٔ دادیم و نهادِ ستمیم

پستیم و بلندیم ....... و کمیم آئینه زنگ خورده و جام جمیم



ترکیب طبایع چو بکام تو دَمی است رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است

با اهل خِرَد باش که اصلِ تَنِ تو گَردی و نسیمی و شراری و دَمی است



خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی فارغ شده‌اند از تمنّای تو دی

قصّه چکنم که بی‌تقاضای تو دی دادند قرار کار فردای تو دی



از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن

بر نامَدِه و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن



پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است در هر قرنی بزرگواری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مَردُمک چشم نگاری بوده است



هر ذرّه که در خاک زمینی بوده است پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین بآزرم فشان کآنهم رخ خوب نازنینی بوده است



هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد



هم دانهٔ امید بخرمن ماند هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زر خویش از درمی تا بجوی با دوست بخور گرنه بدشمن ماند



بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود ایکاش سوی عدم دری یافتمی



یک جرعه می کُهن ز ملکی نو به وز هرچه نه می طریق بیرون شو به

در دست به از تخت فریدون صدبار خشت سر خُم ز تاج کیخسرو به



در دهر چو آواز گل تازه دهند فرمای بُتا که می باندازه دهند

از حور و قصور وز بهشت و دوزخ فارغ بنشین که آن هر آوازهٔ دهند



گیرم که باسرار معمّا نرسی در شیوهٔ عاقلان همانا نرسی

از سبزه و می خیز بهشتی برساز کآنجا که ببهشت یا رسی یا نرسی



من می نه ز بهر تنگ دستی نخورم یا از غم رسوائی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم



گر کار فلک بعدل سنجیده بُدی احوال فلک جمله پسندیده بُدی

ور عدل بُدی بکارهای در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی



هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارَکِ او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین در آید که منم



عمری است مرا تیره و کاری است نه راست محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ما را ز کسی دگر نمیباید خواست



ترکیب پیالهٔ که در هم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست بر مهر که پیوست و بکین که شکست



آنرا که بصحرای علل تاخته‌اند بی او همه کارها بپرداخته‌اند

امروز بهانهٔ در انداخته‌اند فردا همه آن بود که درساخته‌اند



خورشید بگل نهفت می نتوانم و اسرار زمانه گفت می نتوانم

از بهر تفکّرم برآورد خرد دُرّی که ز بیم سفت می نتوانم



رفتم که در این منزل بیداد بدن در دست نخواهد بجز از باد بدن

آنرا باید بمرگ من شاد بدن کز دست اجل تواند آزاد بدن



چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد دل را بچنین غصّه دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من و تُست از موم بدست خویش هم نتوان کرد



ز آوردن من نبود گردون را سود وز بردن من جاه و جمالش نفزود

وز هیچ کسی نبود و گوشم نشنود کآوردن و بردن من از بهر چه بود



مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان می‌خواه مروّق بطراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان کس می ندهد نشان ز بازآمدگان



در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

از دستهٔ هر کوزه برآورده خروش صد کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش



برگیر پیاله و سبو ای دلجوی تا بخرامیم گرد باغ و لب جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی صدبار پیاله کرد و صد بار سبوی



از کوزه‌گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرّینم بود اکنون شده‌ام کوزهٔ هر خمّاری



این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست

هر کاسهٔ می که در کفِ مخموریست از عارض مستی و لب مستوریست

۵– دانشمند ارجمند آقای محمّد قزوینی چندین سال پیش ازین مجموعهٔ از نخبه اشعار کشف کردند بنام مونس‌الاحرار فی دقایق الاشعار و آنهم بچندین باب منقسم و یک بابش برباعیات تخصیص یافته سپس یک باب دیگر هم مخصوص رباعیات خیّام دارد و سیزده رباعی از حکیم نیشابور در آنجا مندرج است. این کتاب در سال ۷۴۱ یعنی ده سال پس از نزهةالمجالس بتحریر آمده و از این دو کتاب معلوم میشود در اوایل سدهٔ هشتم رباعیات خیّام مشهور بوده و حکیم را در سرودن رباعی دارای شیوه و مذاق مخصوص میدانسته‌اند سیزده رباعی که در مونس‌الاحرار از خیّام نقل شده اینست:



عالم اگر از بهر تو می‌آرایند مگرای بدان که عاقلان نگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار آیند بربای نصیب خویش کت بربایند



چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد خود را بکم و بیش دژم نتوان کرد

کارِ من و تو چنانکه رای من و تُست از موم بدست خویش هم نتوان کرد



وقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی وانها که شدند کس نمیآید باز



چون نیست مقام ما درین دهر مقیم پس بی می و معشوق خطائی است عظیم

تا کی ز قدیم و محدث امّیدم و بیم چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم



چون ابر بنوروز رخ لاله بشُست برخیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رست



بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرمست بُدم چو کردم این اوباشی

با من بزبان حال میگفت سبو من چون تو بُدم تو نیز چون من باشی



یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد یک ذرّه خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست آمد مگسی پدید و ناپیدا شد



ایّام زمانه از کسی دارد ننگ که در غم ایام نشیند دلتنگ

می خور تو در آبگینه و ناله چنگ زان پیش که آبگینه آید بر سنگ



این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند زان روی که هست کس نمیداند گفت



ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز وان کودک خاک بیز را بنگر تیز

پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز مغز سر کیقباد و چشم پرویز



دوری که در او آمدن و رفتنِ ماست او را نه نهایت نه بدایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست



می خور که فلک بهر هلاک من و تو قصدی دارد بجان پاک من و تو

در سبزه نشین دمی روشن میخور کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو



ای آنکه نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دائم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

البتّه توجّه فرموده‌اید که از این سیزده رباعی یکی (دومی) در رباعیات زینةالمجالس است و یکی (یازدهمی) از رباعیات مذکور در مرصادالعباد است

۶– فاضل گرامی آقای سعید نفیسی چندین سال پیش ازین در کتابخانه مجلس شورای ملّی جُنگی از منشآت و اشعار سراغ کردند که در سال ۷۵۰ یعنی نه سال پس از مونس‌الاحرار کتابت شده و این یازده رباعی در آن جنگ بنام خیام مندرج است:





آنها که کهن شدند و آنها که نوند هرکس بمراد خویش یک یک بردند

این کهنه جهان بکس نماند باقی رفتند و رویم و دیگر آیند و روند



آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچکسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز اینقدر ننمایند پیمانهٔ عمر ماست می‌پیمایند



از جِرم گِلِ سیاه و تا اوج زحل کردم همه مشکلات کلّی را حلّ

بگشادم بندهای مشکل بحیل هر بند گشاده شد بجز بند اجل



برخیز بُتا بیار بهر دل ما حلّ کن بجمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گِلِ ما



ای دوست حقیقت شنو از من سخنی با بادهٔ لعل باش و با سیم تنی

کانکس که جهان کرد فراغت دارد از سبلت چون توئی و ریش چو منی



چون نیست مقام ما در این دَهر مُقیم پس بی می و معشوق خطائیست عظیم

تا کی ز قدیم و مُحدث ای مرد سلیم چون من مردم جهان چه مُحدث چه قدیم



آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی معذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همه رایگان نیرزد هُش دار تا عمر گرانبها بدان نفروشی



گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر دَهر مکن تکیه که دوران فلک در پرده هزار گونه بازی دارد



از رنج کشیدن آدمی خُرد گردد قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد



بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند مگرای بدو که عاقلان نگرایند

بسیار چو تو شدند و بسیار آیند بربای نصیب خویش کت بربایند



برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد امان که آبی بخوریم

در اینجا هم توجّه میدهیم که رباعی ششم و رباعی دهم از رباعیهائی است که در مونس الاحرار نیز آمده است.



باین ترتیب پنجاه و سه رباعی یافته‌ایم که در انتساب آنها بخیّام تشکیک بیمورد است چون این انتساب همه از اوایل سدهٔ هفتم تا نیمه سدهٔ هشتم است و کسانیکه آنها را نقل کرده‌اند زمانشان از زمان خیام چندان دور نیست و محلّ اعتمادند و رباعیاتی که نقل کرده‌اند در سبک و شیوه بهم نزدیک و متناسبند و هیچ قسم ناجوری ندارند و اگر این مآخذ را هم قبول نکنیم دیگر باید بکلی از خیام چشم بپوشیم.

۷– بر این پنجاه و سه رباعی که سند معتبر دارند چند رباعی دیگر هم میتوانیم بیفزائیم از اینرو که دانشمند گرامی آقای دکتر قاسم غنی که در فراهم آوردن این مجموعه با اینجانب همکاری فرموده‌اند در کتابخانهٔ مجلس شورای ملّی مجموعهٔ تذکره مانند یافته‌اند مشتمل بر منتخباتی از اشعار سی نفر از شعرا تقریباً که در آنجا این پنج رباعی بنام خیّام ضبط شده است:





از جملهٔ رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا بما گوید راز

پس بر سر این دو راهه آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمی‌آئی باز



آنی که نبودت بخور و خواب نیاز کردند نیازمندت این چار انباز

هریک بتو آنچه داد بستاند باز تا باز چنان شوی که بودی ز آغاز



بر پشت من از زمانه تو میآید وز من همه کار نانکو میاید

جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو گفتا چکنم خانه فرو میآید



بردار قرابه و سبو ای دلجوی فارغ بنشین بکشت زار و لب جوی

بس نفس عزیز را که این چرخ کبود صد بار قرابه کرد و صد بار سبوی



گر شاخ بقا ز بیخ بختت رستست ور بر تن تو عمر لباسی چستست

در خیمهٔ تن که سایه بانیست ترا هان تکیه مکن که چار میخش سستست

در این مجموعه شعرائی که نام برده شده‌اند همه متقدّم بر سدهٔ هشتم هجری میباشند از فردوسی گرفته تا سعدی و معاصران او که خواجه حافظ را ندارد و معلوم میشود گردآورنده این مجموعه مقدم بر حافظ بوده است، تحریر نسخه هم کهنه است و از شیوه خط و رسم الخطّ و همه قرائن یقین حاصل میشود که از سده هشتم متاخر نیست و اگر بر مونس‌الاحرار و جُنگ‌های سابق‌الذّکر مقدم نباشد معاصر آنهاست و نظر بنوع مضمون رباعیها با همان اطمینان میتوانیم این رباعیها را هم ضمیمه آن پنجاه و سه کنیم و چون رباعی چهارم از این پنج رباعی در نزهةالمجالس نیز آمده است بر پنجاه و سه رباعی سابق چهار رباعی دیگر افزوده میشود.



۸– هرچند این پنجاه و هفت رباعی که برای ما تقریباً یقین حاصل شده است که گفتهٔ خیّام میباشند مقصود ما را حاصل میکنند یعنی برای تشخیص رباعیات خیّام مفتاح بدست میدهند ده رباعی دیگر هم در این دو مجموعهٔ اخیر یافته‌ایم که از گویندهٔ آنها نامی برده نشده امّا چون از نسخ همان رباعی‌های دیگر است و غالبا در مجموعه‌های رباعیات خیّام مذکور است و یکی از آنها از رباعیهائی است که شیخ نجم‌الدّین در مرصاد العباد آورده است روا باشد که آنها را هم ضمیمه آن پنجاه و هفت رباعی کنیم اگر هم پای احتیاط را بالا بگذاریم و بحساب نیاوریم تفاوتی در نتایجی که از آن پنجاه و هفت رباعی خواهیم گرفت دست نمیدهد آن ده رباعی اینست:



قومی متفکرند اندر ره دین قومی بگمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این



قانع بیک استخوان چو کرکس بودن به زانکه طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین خویش حقّا که به است کالوده بپالودهٔ هر خس بودن



تا چند کنی خدمت دونان و خسان جان بر سر هر طعمه منه چون مگسان

نانی بدو روز خور مکش منت کس خونِ دل خود خوری به از نان کسان



یک نان بدو روز اگر شود حاصل مرد وز کوزه شکستهٔ دمی آبی سرد

مامور کم از خودی چرا باید بود یا خدمت چون خودی چرا باید کرد



ای دیده اگر کور نهٔ گور ببین وین عالم پر فتنه و پُر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گِلَند روهای چو مَه در دهن مور ببین



ای دل غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش و غم بوده و نابوده مخور



بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخوردست ترا تعجیل مکُن هم بخورد دیر نشد



چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست



حیّی که بقدرت سر و رو میسازد همواره همو کار عدو میسازد

گویند قرابه گر مسلمان نبود او را تو چه گوئی که کدو میسازد



در دایرهٔ که آمد و رفتن ماست آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند در این جهان یکدم راست کین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

چون این شصت و شش رباعی که باحتمال بسیار قوی بلکه باطمینان میتوان از خیّام دانست بدست آمد در پیش میگذاریم و خصایص کلام حکیم را می‌سنجیم نخستین چیزی که بآن برمیخوریم اینست که بسیار ساده و بی آرایش است و از تصنّع و تکلّف بلکه از تخیّلات شاعرانه عاری است چنانکه میتوان گفت از شعر جز وزن و قافیه چیزی ندارد ولیکن در نهایت فصاحت و بلاغت است درست و موجز و استوار الفاظ همه قالب معنی است و کم و زیاد و عیب و نقص ندارد پیداست که گوینت لفاظی و چرب زبانی نمیخواسته است و همه در بند بعنی پروردن بوده است امّا معانی بقدری لطیف و دقیق و بدایع است که از هر تخیّل و تصنّعی برتر است هزل ندارد جدّی است و گاه گاه که مختصر طیبتی میکند بسیار باریک و ظریف است سخنش نرم است و زنندگی ندارد و مضامین رباعیات همه نتیجهٔ طبع حکیم متفکّر متجسّس است حلّ معمّای جهان را میجوید حکمت کار خلقت و سرنوشت انسان را میخواهد رازی را که در مرگ نهفته است میپرسد از ناپایداری زندگانی انسان و اوضاع روزگار متاثّر و متاسّف و از مرگ جوانان و نازنینان متالّم است صفا و طراوت و زیبائی طبیعت را بشدّت حسّ میکند و متمتّع میشود امّا همواره متذکّر است که این تمتّع دوام ندارد و باید عمر را غنیمت شمرد و بیهوده نباید تلف کرد چون مُردیم دیگر بار بدنیا بر نمیگردیم خوش باید بود بد نباید کرد حرص و آز نباید داشت قانع باید بود بیش از حاجت نباید خواست مناعت و عزّت نفس و استقلال طبع را از دست نباید داد در مقابل کسان خود را خوار نباید کرد افکار کوته نظران و آرزوهای کوچک آنها را چه در امور دنیا چه مربوط بعقبی حقیر باید شمرد همّت بلند باید داشت جاه و جلال و جمال و قدرت و شوکت و مکنت و عیش و طرب هم بی‌اعتبار و ناپایدار است همه میمیرند و خاک میشوند و از خاک آنها خشت و کوزه میسازند و در مقابل مرگ و پس از آن همه یکسانند و کوچکی و بزرگی بی‌تفاوت است دل بدنیا نباید بست و کبر و غرور بیجاست.

اینهمه پند و حکمت و عبرت در رباعیات مندرج است امّا تلخی و ثقالت نصیحت و اندرز ندارد همه گفتگو از می و معشوق و سبزه و گل است تا آنجا که مردم سطحی و قشری و ظاهر بین خیّام را دعوت کننده بمیخوارگی و لهو و لعب پنداشته‌اند امّا حقیقت اینست که او وظیفهٔ موعظه و خطابه بر عهده نگرفته است و هیچیک از شئون شاعری را بر خود نبسته است نه مدح و ذمّ میکند نه مغازله و معاشقه نه از فراق میگرید نه از وصال میخندد نه وعظ میکند نه مناجات میگوید نه تضرّع و زاری مینماید نه عرفان میبافد همه مستغرق فکر راز دهر است که برای چه آمدیم و چرا میرویم هیچکس حقیقت را ندانست و از این شب تاریک راه بیرون نبرد همه افسانهٔ گفتند و مردم را در خواب کردند و خود نیز بخواب رفتند.

آنچه از رباعیات مسلّم خیام بدست میآید اینست پس بنای ما بر این شد که مجموعه‌هائی از رباعیات را که در سدهٔ نهم و دهم فراهم آمده و کهنه‌ترین مجموعه‌های موجود میباشند خواه در داخله یا خارجه بچاپ رسیده باشند خواه نرسیده باشند در پیش بگذاریم و رباعیات را یک یک بگیریم و با میزانی که بدست آورده‌ایم بسنجیم هر رباعی که باین افکار نزدیک و موافق بود اختیار کنیم و آنچه از این زمینه بیرون بود بیندازیم و البتّه درستی کلام و فصاحت و بلاغت و صحّت لفظ و لطف معنی را هم شرط دانستیم زیرا در صورتیکه نصّ صریح و متن مسلّم در دست نیست چه داعی داریم که سخنِ سُست و بیمایه را یپذیریم و از خیّام بدانیم و بر خلاف دستور حکیم اوقات عزیز را مشغول کلام غیر لازم بسازیم.



پس امثال این رباعی را که میگوید:



برخیز و بده باده چه جای سخن است کامشب دهن تنگ تو روزی من است

ما را چو رُخ خویش می گلگون ده کین توبهٔ من چو زلف تو پُر شکن است

متروک داشتیم برای آنکه فقط مغازله و بی‌فلسفه است و مانند این رباعی را که میگوید:



ای بادهٔ ناب و ای میِ مینائی چندان بخورم ترا من شیدائی

کاز دور مرا هرکه به‌بیند گوید ای خواجه شراب از کجا میآئی

مردود دانستیم چون غیر از میخوارگی مفرط متضمّن معنائی نیست و نوع این رباعی را:





ای عارض تو نهاده بر نسرین طرح روی تو فکنده بر بتان چین طرح

از غمزهٔ تو داده شَه بابل را است و رخ و پیل و بیدق و فرزین طرح

انداختیم از آنرو که بی‌فلسفه و پر تصنّع و متکلف است و امثال این رباعی را:



عشقی که مجازی بود آبش نبود چون آتش نیم مرده تابش نبود

عاشق باید که سال و ماه و شب و روز آرام و قرار و خورد و خوابش نبود

ترک کردیم چون عاشقانه و عارفانه است و مانند این رباعی را:



پندی دهمت اگر بمن داری گوش از بهر خدا جامهٔ تزویر مپوش

عقبی همه ساعتست و دنیا یکدم از بهر دمی مُلکِ ابد را مفروش

نپذیرفتیم بسبب اینکه موعظه است و معنیش هم مبتذل است و این قسم رباعی را که:



ماه رمضان برفت و شوّال آمد هنگام نشاط و عیش و قوال آمد

آمد گه آنکه خیکها اندر دوش گویند که پشت پشت حَمال آمد

مردود خواندیم از آنرو که لفظ و معنیش رکیک است و مانند این رباعی را که:



گر گوهر طاعتت نسفتم هرگز گردِ گنه از چهره نرفتم هرگز

با اینهمه نومید نیم از کَرَمَت زانرو که یکی را دو نگفتم هرگز

ترک کردیم چون مناجات است و همچنین هر رباعی را که اسقاط کرده‌ایم بنظری از قبیل آنچه بیان شد بوده یعنی یا لفظ یا معنی آنرا با نوع سخن خیّام موافق موازینی که اختیار کرده بودیم سازگار نیافته‌ایم و بسیاری را که با مذاق خیّام ناسازگار بنظر نمیآید حذف کرده‌ایم بواسطهٔ اینکه از نکات و دقایق دلپسند عاری و فقط تکرار مضامین رباعیات دیگر بوده است.

از مؤیدات نظر ما بر اینکه رباعیهای مناجات که در مجموعه‌های خیّام دیده میشود از او نیست یکی اینست که در بعضی از مجموعه‌ها این قصّه را نقل کرده‌اند که پس از وفات حکیم مادرش او را در خواب دید و از چگونگی حال او در سرای آخرت پرسید او این رباعی را سرود:



ای سوختهٔ سوختهٔ سوختنی ای آتش دوزخ از تو افروختنی

تا کی گوئی که بر عُمر رحمت کن حق را تو کئی برحمت آموختنی

معلوم نیست کسیکه این افسانه را جعل کرده است خیّام را سوختنی میدانسته یا آمرزیدنی و منظور گویندهٔ رباعی کدام عُمر بوده است در هر حال اینهم یکی از رباعیهائی است که ما ترک کرده‌ایم و یکی دیگر این رباعی است که صاحب فردوس‌التّواریخ در احوال خیّام نقل کرده و میگوید گفته‌اند آخرین سخنان منظم او این بود:

سیر آمدم ای خدای از هستی خویش از تنگدلی و از تهی دستی خویش

از نیست چو هست میکنی بیرون آر زین نیستیم بحرمت هستی خویش

بعقیدهٔ ما این رباعی و امثال آنرا کسانی جعل کرده‌اند که یا برحسب گفتهٔ عوام یا باستنباط شخصی سخنان خیّام را کفرآمیز پنداشته ولی دریخ دانسته‌اند که او این شهرت را داشته باشد و بوسیلهٔ جعل این رباعیات و افسانه‌هائی مانند «ابریق می مرا شکستی ربّی» خواسته‌اند او را رو سفید کنند.

این نکته را هم نگفته نگذاریم که از این تحقیقات ما گمان نبرند که ما سخنسرایانی را که در شعر موعظه و نصیحت یا مناجات و حمد و نعت یا تحقیق عرفانی و اخلاقی یا مغازله و معاشقه میکنند نمی‌پسندیم یا از خیّام کمتر میشماریم و برعکس ادّعا میکنیم که هیچکس ارادتش نسبت بامثال سنائی و نظامی و عطّار و سعدی و حافظ و مولوی از ما بیشتر نیست حرف ما اینست که سخن خیّام نوع دیگری است و آنهم بجای خویش نیکوست و اگر درست بنگری با همه تحقیقاتی که کردیم همین رباعیات هم بنوعی مناجات است هم قسمی عرفان است و هم وجهی از موعظه است و هم رنگی از مغازله است و لوازم و خصایص شاعری را هم بنحو کمال دارا میباشد.

در پایان سخن باید تصریح کنیم که این رباعیها که ما اختیار کرده و بنام خیّام قلمداد میکنیم مدّعی نیستیم که بطور قطع و یقین از خیام است یا اینکه رباعیات خیّام منحصر باینست که ما فراهم کرده‌ایم بنظر ما اینها از نوع سخن حکیم نیشابور است و میتواند کلام او باشد و شایستگی دارد اما حاکم حقیقی در این امر ذوق و سلیقهٔ ما بوده است نه سند و دلیل و برهان و اگر دیگری ذوق و سلیقه‌اش غیر از این باشد با او نزاع نداریم و آرزومندیم که بعدها از گوشه و کنار اسناد و مدارکی بدست بیاید تا آیندگان مثل ما ملجاء نباشند که رباعیات خیّام را تنها از روی سلیقه و ذوق شخصی تشخیص دهند.

تهران، فروردین ماه ۱۳۲۰ شمسی

محمّدعلی فروغی





رباعیات



حکیم خیّام نیشابوری





فهرست

(جداگانه فهرست نشده)

برخیز بتا بیار بهر دل ما

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

قرآن که مهین کلام خوانند آنرا

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

اکنون که گل سعادتت پربار است

امروز ترا دسترس فردا نیست

ای آمده از عالم روحانی تفت

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

ای دل چو زمانه میکند غمناکت

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

این کوزه که آبخواره مزدوریست

این کهنه رباط را که عالم نامست

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

بر چهره گل نسیم نوروز خوشست

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

تا چند زنم بروی دریاها خشت

ترکیب پیاله که در هم پیوست

ترکیب طبایع چو بکام تو دمی است

چون ابر بنوروز رخ لاله بشست

چون بلبل مست راه در بستان یافت

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

چون لاله بنوروز قدح گیر بدست

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست

خاکی که بزیر پای هر نادانی است

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

در پرده اسرار کسی را ره نیست

در خواب بدم مرا خردمندی گفت

در دایره که آمد و رفتن ماست

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

ساقی گل و سبزه طربناک شده است

عمری است مرا تیره و کاریست نه راست

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است

گویند کسان بهشت با حور خوش است

گویند مرا که دوزخی باشد مست

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

مهتاب بنور دامن شب بشکافت

می خوردن و شاد بودن آئین من است

می لعل مذاب است و صراحی کان است

می نوش که عمر جاودانی این است

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده است

هر ذره که در خاک زمینی بوده است

هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است

یک جرعه می ز ملک کاوس بهست

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ

انانکه محیط فضل و آداب شدند

آنرا که بصحرای علل تاخته‌اند

آنها که کهن شدند و اینها که نوند

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد

آرند یکی و دیگری بربایند

اجرام که ساکنان این ایوانند

از آمدنم نبود گردون را سود

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

افسوس که نامه جوانی طی شد

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

این عقل که در ره سعادت پوید

این قافله عمر عجب میگذرد

بر پشت من از زمانه تو می‌آید

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند

بر من قلم قضا چو بی من رانند

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

تا راه قلندری نپوئی نشود

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

حیی که بقدرت سرو رومی سازد

در دهر چو آواز گل تازه دهند

در دهر هر آنکه نیم نانی دارد

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود

روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

عمرت تا کی بخود پرستی گذرد

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد

کم کن طمع از جهان و میزی خورسند

گرچه غم و رنج من درازی دارد

گردون ز زمین هیچ گلی بر نارد

گر یک نفست ز زندگانی گذرد

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

گویند هر آنکسان که با پرهیزند

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

هر راز که اندر دل دانا باشد

هر صبح که روی لاله شبنم گیرد

هرگز دل من ز علم محروم نشد

هم دانه امید بخرمن ماند

یاران موافق همه از دست شدند

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

یک قطره آب بود با دریا شد

یک نان بدو روز اگر بود حاصل مرد

آن لعل در آبگینه ساده بیار

از بودنی ایدوست چه داری تیمار

افلاک که جز غم نفزایند دگر

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر

این اهل قبور خاک گشتند و غبار

خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر

در دایره سپهر ناپیدا غور

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

زان می که حیات جاودانی است بخور

گر باده خوری تو با خردمندان خور

وقت سحر است خیز ای طرفه پسر

از جمله رفتگان این راه دراز

ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز

وقت سحر است خیز ای مایه ناز

مرغی دیدم نشسته بر باره طوس

جامی است که عقل آفرین میزندش

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

ایام زمانه از کسی دارد ننگ

از جرم گل سیاه تا اوج زحل

با سروقدی تازه‌تر از خرمن گل

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

برخیزم و عزم باده ناب کنم

بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم

تا چند اسیر عقل هرروزه شویم

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم

خورشید بگل نهفت می نتوانم

دشمن بغلط گفت که من فلسفیم

مائیم که اصل شادی و کان غمیم

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

من بی می ناب زیستن نتوانم

هر یک چندی یکی برآید که منم

یک چند بکودکی باستاد شدیم

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

ای دیده اگر کور نه گور ببین

برخیز و مخور غم جهان گذران

چون حاصل آدمی در این شورستان

رفتم که درین منزل بیداد بدن

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

قانع بیک استخوان چو کرکس بودن

قومی متفکرند اندر ره دین

گاوی است در آسمان و نامش پروین

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

نتوان دل شاد را بغم فرسودن

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو

از آمدن و رفتن ما سودی کو

از تن چو برفت جان پاک من و تو

می خور که فلک بهر هلاک من و تو

از هرچه بجز می است کوتاهی به

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

یک جرعه می کهن ملکی نو به

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی

از آمدن بهار و از رفتن دی

از کوزه گری کوزه خریدم باری

ای آنکه نتیجه چهار و هفتی

ایدل تو باسرار معما نرسی

ای دوست حقیقت شنو از من سخنی

ای کاش که جای آرمیدن بودی

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

بر شاخ امید اگر بری یافتمی

برگیر پیاله و سبو ای دلجوی

پیری دیدم بخانه خماری

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

چندانکه نگاه میکنم هر سوئی

خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی

در کارگه کوزه‌گری کردم رای

در گوش دلم گفت فلک پنهانی

زان کوزه می که نیست در وی ضرری

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

گر کار فلک بعدل سنجیده بدی

هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری

هنگام صبوح ای صنم فرّخ پی





۱





برخیز بُتا بیار بهر دل ما حلّ کن بجمال خویشتن مُشکلِ ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گِلِ ما





* * *



رباعی ۱– اینکه عمر گذرانست و باید فرصت را غنیمت شمرد یکی از اصول معانی است که خیّام در رباعیات خود بانواع و اقسام مختلف پرورده است بلکه اکثر رباعیات او در اینمعنی است. گویندگان دیگر هم این معنی را بسیار پرورده‌اند چنانکه اگر بذکر شواهد بپردازیم فرع زاید بر اصل خواهد شد.

امّا یکی از وجوهی که خیّام در تذکّر مرگ بارها گفته اینست که میمیریم و خاک میشویم و از خاک ما کوزه و سبو خواهند ساخت یا خشت خواهند زد چنانکه شیخ سعدی فرموده است:



ساقی بده آن کوزهٔ خمخانه بدرویش کآنها که بمردند گِلِ کوزه گرانند

خواجه حافظ هم میفرماید:



بمی عمارت دل کن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

و نیز فرموده است:

خیز و در کاسهٔ ما آب طربناک انداز پیشتر زانکه شود کاسهٔ سر خاک انداز

و همچنین:



روزیکه چرخ از گِل ما کوزه‌ها کند زنهار کاسهٔ سر ما پُر شراب کن

و نیز:



آخرالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پُر از باده کنی

شعرای متقدّم بر خیّام هم این فکر را داشته‌اند چنانکه فرّخی میفرماید:



خیز تا بر گل نو کوزککی باده خوریم پیش تا از گِلِ ما کوزه کُند دست زمان





۲





چون عهده نمی‌شود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پُر سودا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه بسیار بِتابَد و نیابَد ما را





* * *



رباعی ۲– یکی از خصایص خیّام ذوق و عشقی است که بمناظر زیبا و صفای طبیعت دارد از قبیل مهتاب و سبزه و گُل و خزان هرچند شأن شاعر این است ولیکن در خیّام بخوبی ظاهر و پیداست که این سخن‌ها را برای شاعری و لفّاظی نگفته و بحقیقت مناظر زیبا را دوست داشته است و یک سبب بزرگ تحسّر او از گذران بودن عمر و تأسّفش بر مرگ از اینست که از تمتّع از این نعمت باز داشته میشود و این شعر شیخ سعدی نیز با مضمون این رباعی موافق است که میفرماید:



بِتابَد بسی ماه و پروین و هور که سر برنداری ز بالین گور

در این صفت هم خواجه حافظ با خیّام شریک و ذوق طبیعیش سرشار است.





۳





قرآن که مهین کلام خوانند آنرا گه‌گاه نه بر دوام خوانند آنرا

بر گِردِ پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آنرا





* * *



رباعی ۳– مدام هم بمعنی دائم است هم بمعنی شرابست و اگر این رباعی از خیّام باشد صنعت ایهام بکار برده است.





۴





گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آنرا





* * *



رباعی ۴– این نکته‌ایست که دانشمندان و متدیّنان حقیقی برخورده‌اند باینکه اکثر مردم از روی جهل یا برای ریا و سالوس از بعضی از فسقها دوری میجویند و در این امر تظاهر میکنند و آن فسقهائی است که احتراز از آنها با منافع و مصالح ظاهری دنیا منافاتی ندارد مانند شراب خوردن ولیکن قبایح دیگر را که بسی بدتر از آنست مرتکب میشوند چون منفعت دنیوی را در آن میدانند مانند دروغ گفتن و ظلم کردن و رشوه گرفتن و مال حرام خوردن و غالب مواردی که بنظر میاید که شُعرا تشویق بشراب خوردن کرده‌اند در واقع تشویق بشُرب نیست بلکه توجّه دادن باین نکته است که گناهکاری منحصر بشرابخواری نیست و بسیار کارهای دیگر هست که از آن بدتر است. دیوان حافظ از این معنی پُر است چنانکه میفرماید:



ترسم که صرفهٔ نَبَرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما

یا میگوید:



فقیه میکده دی مست بود و فتوی داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

یا میفرماید:



می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند

و بسیاری دیگر و گویندگان دیگر هم در این معنی بسیار سخن رانده‌اند.





۵





هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانهٔ خاک نقّاش ازل بهرچه آراست مرا





* * *



رباعی ۵– هرکس در امور عالم بفکر فرو رفته باشد این سؤال را کرده است که برای چه بدنیا آمده‌ایم و چرا میرویم و عاقبت کار چیست و این معنی هم یکی از اصول مسائلی است که خیّام بآن متوجّه است.

خواجه حافظ میفرماید:



عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم





۶





مائیم و می و مطرب و این کُنج خراب جان و دل و جام و جابه پُر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزد ز خاک و باد و از آتش و آب





* * *



رباعی ۶– خاک و باد و آب و آتش چهار عنصرند که بعقیدهٔ قُدما جهان از آن ساخته شده است و جمع کردن آنها در شعر از صنایع بدیعی بشمار میرود که آنها را مراعات نظیر گویند و شعرا بسیار بکار میبرند، خیّام بصنایع شعری اعتنائی ندارد و این از خصایص و محسنات اوست و بهمین دلیل میتوان تشکیک کرد که این رباعی از او باشد خاصّه اینکه مضمون رباعی هم از معانی نیست که خیام همواره پرورده است ولیکن میتوان گفت اینجا این صنعت بی‌تکلّف است و مراد اینست که بچهار عنصر یعنی بعالم طبیعت و دنیا اعتنا نداریم.





۷





آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت





* * *



رباعی ۷– بهرام پنجم پادشاه ساسانی معروف است که بشکار گورخر مشتاق بود و از اینرو بهرام گور خوانده شده است و از قراری که نقل کرده‌اند سرانجام در ضمن شکار در بیابان ناپدید شد و بهلاک رسید و در این مصرع گور را هم بمعنی قبر میتوان گرفت و هم بمعنی گورخر یعنی دیدی که بهرام برای گور بگور رفت و در شعر صنعت ایهام بکار رفته است. جمشید پادشاه پیشدادی هم معروف است که جامی داشته است که همهٔ جهان در او نمایان بوده است از طرفی دیگر معروف است که اختراع شراب و کشف خاصیّت آن در زمان جمشید شده است از این رو شعرا غالباً سخن از جام جم میگویند و جام جهان نما را با جام شراب عمداً مشتبه میکنند و صنعت ایهام بکار میبرند. حافظ میفرماید:





کمند صید بهرامی بیفکن جام جم برگیر که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش

در شاهنامه جام جهان نما منسوب بجمشید نیست و بکیخسرو منتسب است.

یکی از وجوه تذکر مرگ و بی‌اعتباری دنیا هم که خیّام و همه گویندگان صاحبنظر دنیا آورده‌اند اینست که پادشاهان و بزرگان دنیا با همه قدرت و توانائی و ثروت و جاه و جلال نتوانسته‌اند از مرگ رهائی یابند و خیّام این معنی را بچندین وجه پرورده و بعدها بآن متوجّه خواهیم شد و از شعرای دیگر هم شاهد خواهیم آورد فعلاً این قطعه را از شیخ سعدی بیاد میآوریم که در بوستان میفرماید:



کِرا دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحّاک و جم

که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند بجز ملک ایزد تعال





۸





ابر آمد و باز بر سَرِ سبزه گریست بی باده گُلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست





* * *



رباعی ۸– شیخ سعدی فرماید:



بسبزه کجا تازه گردد دلم که سبزه بخواهد دمیم از گِلَم

تفرّج کنان از هوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانیکه از ما بغیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند

و تمام باب نهم بوستان شرح و تفسیر همین معنی است.





۹





اکنون که گُلِ سعادتت پُربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غدّار است در یافتن روز چنین دشوار است





۱۰





امروز تُرا دسترسِ فردا نیست و اندیشهٔ فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن ایندم اَر دِلَت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست





* * *



رباعی ۱۰– شیدا یعنی دیوانه و بیعقل خواجه حافظ در این معنی فرموده است:



بر لب بحر فنا منتظریم ایساقی فرصتی دان که ز لب تا بدهان اینهمه نیست

همچنین:



هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست





۱۱





ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

مِی خور چو ندانی از کجا آمدهٔ خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت





* * *



رباعی ۱۱– مصرع ۲ پنج حسّ چهار عنصر شش جهت هفت سیّاره.





۱۲





ای چرخ فلک خرابی از کینهٔ تُست بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ تُست

ای خاک اگر سینهٔ تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینهٔ تُست





* * *



رباعی ۱۲– شبیه باین مضمون این قطعه است که بفردوسی منسوب است:



زمین گر گشاده کند راز خویش نماید سرانجام و آغاز خویش

کنارش پُر از تاجداران بُود برش پُر ز خون جوانان بود

پُر از مرد دانا بُود دامنش پُر از ماهرخ جیب و پیراهنش





۱۳





ای دل چو زمانه میکند غمناکت ناگه برود ز تن روانِ پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردَمَد از خاکت





* * *



رباعی ۱۳– سبزه و گُل دمیدن از خاک مردگان را خیّام مکرّر یاد کرده است دیگران هم بسیار گفته‌اند که بعضی را تذکّر داده‌ایم. نظامی فرماید:



هر گُل رنگین که بباغ زمی است قطرهٔ از خون دل آدمی است

شیخ سعدی:



ده که هرگه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من

بگذرای دوست تا بوقت بهار سبزه بینی دمیده از گِل من

و نیز فرماید:



عجب نیست از خاک اگر گُل شکفت که چندین گُل اندام در خاک خفت

و همچنین:



روئی است ماه پیکر و موئی است مشکبوی هر لاله که میدمد از خاک و سنبلی

و بسیاری دیگر.





۱۴





این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت کس نیست که این گوهر تحقیق بسُفت

هر کس سخنی از سَرِ سودا گفتند زان روی که هست کس نمیداند گفت





* * *



رباعی ۱۴– از سر سودا یعنی از روی خیال بی‌مأخذ، یکی از اصول معانی است که خیّام در نظر داشته است که دنیا چه خبر است و برای چه و حقیقتش چیست و بنیاد علم و حکمت و فلسفه برای حلّ همین مشکل است ولیکن آنها که بحقیقت دانشمند و صاحبنظرند پس از آنکه عمری کسب علم و دانش و تأمّل و مطالعه کردند برمیخورند باینکه چیزی دستگیرشان نشده است و معمّا را نتوانسته‌اند حلّ کنند و اهل مذاهب و فِرَق مختلف از ارباب ادیان و علما و فضلا و حکما و عرفا و صوفی و فیلسوف همه هریک بزبان و اصطلاح خود باین جهل و عجز و حیرانی اقرار کرده‌اند پیغمبر اکرم فرمود «ما عرفناک حقّ معرفتک» رودکی میگوید «تا بدانجا رسیده دانش منکه بدانم همی که نادانم» گویندگان دیگر هم در این معنی بسیار سروده‌اند که از این پس بعضی از آنها را یاد آوری خواهیم کرد. خیّام خود در چندین رباعی این فقره را متوجّه شده است.





۱۵





این کوزه چو من عاشق زاری بوده است بند سرِ زُلف نگاری بوده است

این دسته که بر گَردنِ او می‌بینی دستی است که بر گَردنِ یاری بوده است





* * *



رباعی ۱۵– این رباعی فرد کامل این نوع معنی است و بسیار معروف است.





۱۶





این کوزه که آبخوارهٔ مُزدوریست از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست

هر کاسهٔ می که بر کفِ مخموریست از عارض مستی و لب مستوریست





* * *



رباعی ۱۶– حرف تا در کلمه شاهیست در تقطیع ساقط میشود و قُدما اینکار را جایز میدانستند امّا متاخّرین نمیکنند.





۱۷





این کهنه رباط را که عالم نامست وارامگه ابلق صبح و شامست

بزمیست که واماندهٔ صد جمشید است قصریست که تکیه‌گاه صد بهرامست





* * *



رباعی ۱۷– مصرع ۱ رباط اینجا بمعنی کاروانسراست مصرع ۲ ابلق یعنی سیاه و سفید و مخصوصاً دربارهٔ اسب گفته میشود و اینجا با رباط که جای اسب بستن است نیر مناسبت خاص دارد شعرا شب و روز را باسب سیاه و سفید مکرّر تشبیه کرده‌اند.





۱۸





این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت چون آب بجویبار و چون باد بدشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده است و روزی که گذشت





* * *



رباعی ۱۸– این مضمون در سخنان گویندگان عرب و ایرانی و غیر آنها فراوانست شیخ سعدی میفرماید:



سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را





۱۹





بر چهرهٔ گل نسیم نوروز خوشست در صحن چمن روی دل افروز خوشست

از دی که گذشت هرچه گوئی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوشست





۲۰





پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز بکاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مَردُمَک چشم نگاری بوده است





* * *



رباعی ۲۰– در نزهةالمجالس از این رباعی مصرع دوّم اینقسم است:

در هر قرنی بزرگواری بوده است.



رباعی بعد نیز در همین معنی است.

اینهم یکی از وجوه تذکّر مرگ است که خاکهائیکه ما بر آنها پا میگذاریم خاک وجود و اعضاء مردمانی است که مانند ما جان داشته و زندگانی میکردند و هوا و هوسها داشتند و این معنی را هم خیام در رباعیهای چند سروده است.

شیخ سعدی فرماید:



آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک عاقبت خاک شد و خلق بر میگذرند

و نیز:



خاک راهی که بر آن میگذری ساکن باش که عیونست و جفونست و خدود است و قدود

و نیز:



بخاک بر مرو ای آدمی بکشیّ و ناز که خاک پای تو همچون تو آدمی‌زاد است





۲۱





تا چند زنم بروی دریاها خشت بیزار شدم ز بُت پرستان کِنِشت

خیّام که گفت دوزخی خواهد بود کِه رفت بدوزخ و کِه آمد ز بهشت





* * *



رباعی ۲۱– کنشت عبادتگاه یهود است و با بُت پرستی مناسبت ندارد ولیکن سخن سرایان اسلامی این قسم مسامحه یا اشتباه بسیار کرده‌اند چنانکه سعدی در بوستان در حکایت بتکدهٔ سومنات چیزها گفته که مینماید که بکلّی از عقاید ارباب ادیان بیخبر بوده است. کنشت را بمعنی کلیسا و عبادتگاه کلیّه غیر مسلمانان استعمال کرده‌اند از این معنی و نوع آن که برحسب ظاهر انکار بهشت و دوزخ است در واقع مراد اینست که بزودی و آسانی نمیتوان گفت که اهل دوزخ و که اهل بهشت است و احکامی که مردمان قشری در این باب میکنند معتبر نیست چنانکه بسیار اتفاق افتاده که مردمان ظاهربین امتناع کرده‌اند که بر جنازهٔ بزرگوارانی مانند فردوسی نماز کنند یا آنها را در گورستان مسلمانان بخاک بسپرند چه بسا کسان که بظاهر گناهکارند امّا باطنشان پاک است و اهل بهشتند و عکس آن نیز بسیار است.

دانشمندان دیگر از اهل ظاهر یا باطن نیز در این باب بسیار سخن رانده‌اند آنچه بکلام خیّام بیشتر شباهت دارد بعضی از اشعار خواجه حافظ است چنانکه میفرماید:





حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است کس ندانست که آخر بچه حالت برود

آنجا که میگوید:



برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو راز این پرده نهانست و نهان خواهد بود

نظرش بهمین معنی است.

و جای دیگر صریح‌تر میفرماید:



ناامیدم مکن از سابقهٔ روز ازل تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت





۲۲





ترکیب پیالهٔ که در هم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست بر مِهرِ که پیوست و بکین که شکست





* * *



رباعی ۲۲– فردوسی نزدیک باین معنی فرموده است:



جهانا مپرور چو خواهی درود چو می‌بدروی پروریدن چه سود!

خواجه حافظ فرماید:



با صبا در چمن لاله سحر میگفتم که شهیدان که‌اند اینهمه خونین کفنان

مضمون این شعر خواجه نیز با آن معنی بی‌مناسبت نیست که میفرماید:





این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست





۲۳





ترکیب طبایع چو بکام تو دَمی است رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است

با اهل خِرَد باش که اصل تَنِ تو گَردیّ و نسیمی و غباریّ و دَمی است





۲۴





چون ابر بنوروز رخ لاله بشُست برخیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه تُست فردا همه از خاک تو برخواهد رست





۲۵





چون بلبل مست راه در بُستان یافت روی گُل و جام باده را خندان یافت

آمد بزبان حال در گوشم گفت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت





۲۶





چون چرخ بکام یک خردمند نگشت تو خواه فلک هفت شُمر خواهی هشت

چون باید مُرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت





* * *



رباعی ۲۶– قدما که معتقد بافلاک بودند در عدد آنها اختلاف داشتند.





۲۷





چون لاله بنوروز قدح گیر بدست با لاله رخی اگر ترا فرصت هست

می نوش بخرّمی که این چرخ کهن ناگاه ترا چو خاک گرداند پست





۲۸





چون نیست حقیقت و یقین اندر دست نتوان بامید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کفِ دست در بیخبری مرو چه هشیار و چه مست





* * *



رباعی ۲۸– بامید شک یعنی در حال شک و تردید. این رباعی اظهار تاسّف و تحسر از اینست که حقیقت کار جهان را نمیتوانیم معلوم کنیم.





۲۹





چون نیست ز هرچه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست





* * *



رباعی ۲۹– یکی از بهترین رباعیات است و یک دنیا معنی دارد. گویندگان دیگر هم در این معنی بسیار سخن رانده‌اند در اینجا بذکر این شعر حافظ اکتفا میکنیم که میفرماید



چه جای شکر و شکایت ز نقش بیش و کم است که بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند





۳۰





خاکی که بزیر پای هر نادانی است کفّ صنمی و چهرهٔ جانانی است

هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است انگشت وزیر یا سَرِ سلطانی است





* * *



رباعی ۳۰– در باب رباعی ۷ توجّه دادیم که یک از وجوهی که خیّام تنبیه بر مرگ میکند اینست که شاه و گدا در این امر یکسانند و گفتیم خیّام چندین رباعی در این معنی خاص دارد از جمله آنها یکی همین است.

گویندگان دیگر نیز در اشعار فراوان باین معنی توجّه کرده‌اند قصیده معروف خاقانی (هان ایدل عبرت بین از دیده نظر کن هان) تماماً از این توجّه نتیجه شده است شیخ سعدی میفرماید:



یکی بر تُربتی فریاد میکرد که اینان پادشاهان جهانند

بگفتم تختهٔ برکَن ز گوری ببین تا پادشه یا پاسبانند

بگفتا تخته برکَندن چه حاجت که میدانم که مُشتی استخوانند

خواجه حافظ هم این معنی را بارها متذکّر شده است و در جای مناسب‌تر یاد آوری خواهیم کرد.





۳۱





دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه افکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صُوَر عیب کراست





۳۲





در پردهٔ اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست میْ خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست





۳۳





در خواب بدم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت

کاری چکنی که با اجل باشد جُفت میْ خور که بزیر خاک میباید خفت





۳۴





در دایرهٔ که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست





* * *



رباعی ۳۴– در مجموعه‌هائیکه از رباعیات خیّام فراهم کرده‌اند این رباعی دیده میشود که میگوید:



خیّام تَنَت بخیمهٔ ماند راست سلطان روح است و منزلش دار بقاست

فرّاش ازل ز بهر دیگر منزل نه خیمه بیفکند چو سلطان برخاست؟

ولیکن بنظر می‌آید که این رباعی در جواب رباعی خیّام گفته شده باشد و ظاهراً از مولانا جلال‌الّدین است.





۳۵





در فصل بهار اگر بُتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لبِ کشت

هرچند بنزد عامه این باشد زشت سگ به ز من اگر برم نام بهشت





* * *



رباعی ۳۵– طعن بر کوته نظرانی که اجر اُخروی را از حور و قصور بهشت انتظار دارند و خیّام چندین رباعی در این معنی دارد و این از معانی است که خواجه حافظ هم بشیوهٔ خیّام در آن رفته است چنانکه میفرماید:



چمن حکایت اردیبهشت میگوید نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

یا میفرماید:



زاهد اگر بحور و قصور است امیدوار ما را شرابخانه قصور است و یار حور

یا میفرماید:



آمرزش نقد است کسی را که در اینجا یاری است چو حوری و سرائی چو بهشتی

گویندگان دیگر هم در این معنی بسیار سخن رانده‌اند و اصل مطلب در این شعر خواجه حافظ تصریح میشود که میفرماید:



تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هرکس بقدر همّت اوست





۳۶





دَریاب که از روح جدا خواهی رفت در پردهٔ اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمدهٔ خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت





۳۷





ساقی گُل و سبزه طربناک شده است دریاب که هفتهٔ دگر خاک شده است

می نوش و گُلی بچین که تا درنگری گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است





۳۸





عمری است مرا تیره و کاریست نه راست محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ما را ز کس دگر نمی‌باید خواست





۳۹





فصلِ گُل و طرف جویبار و لبِ کشت با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح که باده نوشان صبوح آسوده ز مسجدند و فارغ ز کِنِشت





۴۰





گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خیمهٔ تن که سایه‌بانی است ترا هان تکیه مکن که چار میخش سست است





۴۱





گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کآواز دهل شنیدن از دور خوش است





۴۲





گویند مرا که دوزخی باشد مست قولی است خلاف و دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست





۴۳





من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتیّ و بربطی بر لبِ کشت این هرسه مرا نقد و ترا نسیه بهشت





۴۴





مهتاب بنور دامن شب بشکافت می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی اندر سَرِ خاکِ یک بیک خواهد تافت





۴۵





می خوردن و شاد بودن آئین من است فارغ بودن ز کفر و دین دین من است

گفتم بعروس دهر کابین تو چیست گفت دلِ خرّم تو کابین من است





۴۶





می لعل مُذاب است و صراحی کان است جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است اشکی است که خون دل در او پنهان است





۴۷





می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گُل و باده و یاران سرمست خوش باش دَمی که زندگانی این است





۴۸





نیکی و بدی که در نهادِ بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکل حواله کاندر رَهِ عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است





* * *



رباعی ۴۸– در باب بیچارگی فلک و بی‌تأثیری ستارگان در کار انسان گویندگان بسیار سروده‌اند از جمله نظامی در داستان لیلی و مجنون آنجا که وصف آسمان میکند و از قول مجنون با ستارگان راز و نیاز مینماید سرانجام متوجّه میشود که از این اجرام کاری ساخته نیست و میگوید:



دانست کزان خیال بازی کارش نرسد بچاره سازی

نالید در آنکه چاره ساز است از جمله وجود بی‌نیاز است

گفت ای در تو پناه‌گاهم در جز تو کسی چرا پناهم

ای زهره و مشتری غلامت سرمایهٔ نام جمله نامت

آن کن ز عنایت خدائی کآید شب من بروشنائی



و مسعود سعد سلمان که از روزگار بسیار شکایت کرده و از گردش فلک و ستارگان نالیده است باین معنی مکرّر توجّه کرده است.

و خواجه میفرماید:



بگیر طرّهٔ مه طلعتی و قصّه مخوان که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است





۴۹





در هر دشتی که لاله‌زاری بوده است از سرخی خون شهریاری بوده است

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید خالی است که بر رخ نگاری بوده است





۵۰





هر ذرّه که در خاک زمینی بوده است پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین بآزرم فشان کانهم رخ خوب نازنینی بوده است





* * *



رباعی ۵۰– آزرم بمعنی شرم و حیاست و اینجا مقصود ملایمت و مهربانی است.





۵۱





هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است

پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله‌روئی رسته است





۵۲





یک جرعهٔ می ز ملک کاوس بهست از تخت قباد و ملکت طوس بهست

هر ناله که رندی بسحرگاه زند از طاعت زاهدان سالوس بهست





* * *



رباعی ۵۲– دیوان خواجه حافظ از نظیر این معنی که طعن بر زاهدان ریائی است پُر است مثلا میفرماید:



باده نوشی که در او رو و ریائی نبود بهتر از زهد فروشی که در او رو و ریاست

و همچنین:



می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که ز روی ریا کنند

گویندگان دیگر هم در این باب کوتاهی نکرده‌اند مثالهای آن چنان فراوانست که حاجت بنقل نداریم.





۵۳





چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پُر شد چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ بغرّه آید از غرّه بسلخ





۵۴





انانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه و در خواب شدند





* * *



رباعی ۵۴– در واقع اصل درد خیّام اینست که در این رباعی تصریح کرده است که پس از همه زحمات از حقیقت کار جهان سر در نیاوردیم و دانشمندان همه باین درد مبتلا هستند. این رباعی بشیخ‌الرئیس ابوعلی سینا منسوبست که میفرماید:



دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت آخر بکمال ذرّهٔ راه نیافت

این رباعی هم در این معنی بامام فخر رازی منسوبست:



هرچند دلم ز عشق محروم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد

و اکنون که بچشم عقل در مینگرم معلومم شد که هیچ معلوم نشد

سحابی استرابادی که از عرفای شعرای دورهٔ صفویّه است و رباعیات عرفانی دلکش دارد در این معنی میفرماید:





از خلق جهان و هستی فانی ما دانسته نشد بغیر نادانی ما

حیرانی ما بود مراد از همه چیز یارب چه مراد است ز حیرانی ما

این رباعی را هم که بخواجه نصیر طوسی منسوبست نقل میکنیم:



آنقوم که راه بین فتادند و شدند کس را بیقین خبر ندادند و شدند

آن عقده که هیچکس نتانست گشاد هریک بندی برآن نهادند و شدند

خواجه حافظ میفرماید:



حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معمّا را

نیز میفرماید:



چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست

و میفرماید:



در کارخانهٔ که ره عقل و فضل نیست وهم ضعیف رای فضولی چرا کند

و نیز میفرماید:

معشوق چو نقاب ز رُخ بر نمیکشد هرکس حکایتی بتصور چرا کنند

و میفرماید:



برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

و میفرماید:



با هیچکس نشانی زان دستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

و میفرماید:



در ره عشق نشد کس بیقین محرم راز هرکسی بر حسب فهم گمانی دارد





۵۵





آنرا که بصحرای علل تاخته‌اند بی او همه کارها بپرداخته‌اند

امروز بهانهٔ در انداخته‌اند فردا همه آن بود که درساخته‌اند





۵۶





آنها که کهن شدند و اینها که نوند هرکس بمراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی رفتند و رویم و دیگر آیند و روند





۵۷





آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک در طبل زمین و حقهٔ خاک نهاد





۵۸





آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانهٔ عمر ماست می‌پیمایند





* * *



رباعی ۵۸– خواجه حافظ میفرماید:



راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدّعی نزاع تو با پرده‌دار چیست





۵۹





اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب تردُّدِ خردمندانند

هان تا سرِ رشتهٔ خِرَد گُم نکنی کانانکه مدبّرند سرگردانند





۶۰





از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفُزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود





۶۱





از رنج کشیدن آدمی حُرّ گردد قطره چو کشد حبس صدف دُر گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای پیمانه چو شد تُهی دِگر پُر گردد





* * *



رباعی ۶۱– قدما گمان داشتند قطرهٔ باران چون در صدف میافتد مروارید پرورش می‌یابد.





۶۲





افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد وز دست اجل بسی جگرها خون شد

کس نامَد از آن جهان که پُرسم از وی کاحوال مسافران دنیا چون شد





۶۳





افسوس که نامهٔ جوانی طی شد وان تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب فریاد ندانم که کی آمد کی شد





۶۴





ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود





۶۵





این عقل که در رَهِ سعادت پوید روزی صدبار خود تُرا میگوید

دریاب تو این یکدم وقتت که نهٔ آن تره که بدروند و دیگر روید





* * *



رباعی ۶۵– این معنی را که انسان دوباره بدنیا نمیآید خیّام مکرّر پرورانده است از جمله در رباعی ۱۶۰ و ۱۶۳ با اینحال اگر شعر حاکی از عقیدهٔ شاعر باشد عجب است که دربارهٔ خیّام گفته‌اند مذهب تناسخ داشته است بعقیده ما اشعار خیّام نه دلالت بر مذهب تناسخ دارد نه بر انکار معاد و مُراد او اینست که انسان یک بار بیشتر در دنیا زندگی ندارد.





۶۶





این قافلهٔ عمر عجب میگذرد دریاب دَمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد





۶۷





بر پشت من از زمانه تو می‌آید وز من همه کار نانکو می‌آید

جان عزم رحیل کرد گفتم بِمرد گفتا چکنم خانه فرو می‌آید





* * *



رباعی ۶۷– تو یعنی خمیدگی. جمع حرف اثبات (باء) با حرف نفی یا نهی (نون یا میم) از خصایص فصحای قدیم است.





۶۸





بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخوردست تُرا تعجیل نکن هم بخورد دیر نشد





* * *



رباعی ۶۸– این شعر حافظ نزدیک بمعنی این رباعی است:



رهزن دهر نخفته است مشو ایمن از او اگر امروز نبرداست که فردا ببرد





۶۹





بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند مَگرای بدان که عاقلان نَگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار آیند بربای نصیب خویش کت بربایند





۷۰





بر من قلم قضا چو بی من رانند پس نیک و بَدَش ز من چرا میدانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو فردا بچه حجّتم بداور خوانند





* * *



رباعی ۷۰– میدانید که مسئله جبر و تفویض و شایستگی پاداش و کیفر در آخرت در نزد ارباب شرایع و مذاهب و فیلسوفان موضوع بحث و تحقیق فراوان بوده است خواجه حافظ وقتیکه میگوید:



سهو و خطای بنده اگر نیست اعتبار معنی عفو و رحمت پروردگار چیست

گویا نظر باین قسم پرسشها و اشکالات که خیّام و دیگران کرده‌اند داشته است.





۷۱





تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمهٔ زمزمیّ و گر آب حیات آخر بدل خاک فرو خواهی شد





۷۲





تا راه قلندری نپوئی نشود رخساره بخون دل نشوئی نشود

سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان آزاد بترک خود نگوئی نشود





۷۳





تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز میفروشان کایشان به زانکه فروشند چه خواهند خرید





۷۴





چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد دل را بکَم و بیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من و تُست از موم بدست خویش هم نتوان کرد





* * *



رباعی ۷۴– خواجه حافظ میفرماید:



چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه بوفق رضاست خُرده مگیر

رباعی ۹۵ هم نزدیک بهمین معنی است.





۷۵





حیّی که بقدرت سَرو رومی سازد همواره همو کار عدو می‌سازد

گویند قرابه گر مسلمان نبود او را تو چه گوئی که کدو می‌سازد





* * *



رباعی ۷۵– مغلطه رندانه شیرینی است.





۷۶





در دهر چو آوازِ گُلِ تازه دهند فرمای بُتا که می باندازه دهند

از حور و قصور وَز بهشت و دوزخ فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند





۷۷





در دهر هر آنکه نیم نانی دارد از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد





* * *



رباعی ۷۷– طبع آزادگی و استقلال طلبی خیام را مینماید.

رباعی ۹۸ و ۱۴۲ هم در این معنی است.





۷۸





دهقانِ قضا بسی چو ما کِشت و درود غم خوردن بیهوده نمیدارد سود

پُر کن قدح می بکفم در نه زود تا باز خورم که بودنیها همه بود





۷۹





روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ابر از رُخ گلزار همی شوید گرد

بلبل بزبان حالِ خود با گل زرد فریاد همی کند که می باید خورد





۸۰





زان پیش که بر سرت شبیخون آرند فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند

تو زر نهٔ ای غافل نادان که تُرا در خاک نهند و باز بیرون آرند





۸۱





عمرت تا کی بخود پرستی گذرد یا در پی نیستی و هستی گذرد

می نوش که عمری که اجل در پی اوست آن به که بخواب یا بمستی گذرد





۸۲





کس مشکل اسرار اجل را نگشاد کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد

من مینگرم ز مُبتدی تا اُستاد عجز است بدست هرکه از مادر زاد





۸۳





کم کُن طمع از جهان و میزی خورسند وز نیک و بد زمانه بکسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود هم بگذرد و نماند این روزی چند





۸۴





گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دورانِ فلک در پرده هزار گونه بازی دارد





* * *



رباعی ۸۴– یعنی هرچند من نصیبم غم و رنج و بهرهٔ تو عیش و طرب است مغرور مشو که کار دنیا اعتبار ندارد.





۸۵





گردون ز زمین هیچ گلی بر نارد کش نشکند و هم بزمین نسپارد

گر ابر چو آب خاک را بردارد تا حشر همه خون عزیزان بارد





۸۶





گر یک نَفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز بشادمانی گذرد

هُشدار که سرمایهٔ سودای جهان عمر است چنان کش گذرانی گذرد





۸۷





گویند بهشت و حور عین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبتِ کار چنین خواهد بود





۸۸





گویند بهشت و حور و کوثر باشد جویِ می و شیر و شهد و شکّر باشد

پُر کُن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد





۸۹





گویند هر آنکسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مُدام باشد که بحشرمان چنان انگیزند





۹۰





می خور که ز دل کثرت و قلّت ببرد و اندیشهٔ هفتاد و دو ملّت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیائی که از او یک جرعه خوری هزار علّت ببرد





۹۱





هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد دُر آن قطره که رازِ دلِ دریا باشد





۹۲





هر صبح که روی لاله شبنم گیرد بالای بنفشه در چمن خم گیرد

انصاف مرا ز غنچه خوش میآید کو دامنِ خویشتن فراهم گیرد





۹۳





هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد





* * *



رباعی ۹۳– بفخر رازی نیز منسوبست.





۹۴





هم دانهٔ امید بخرمن ماند هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زر خویش از دِرَمی تا بجوی با دوست بخور گرنه بدشمن ماند





۹۵





یارانِ موافق همه از دست شدند در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند





۹۶





یک جام شراب صد دل و دین ارزد یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد

جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین تخمی که هزار جان شیرین ارزد





۹۷





یک قطرهٔ آب بود با دریا شد یک ذرّهٔ خاک با زمین یکتا شد

آمد شدنِ تو اندرین عالم چیست آمد مگسی پدید و ناپیدا شد





۹۸





یک نان بدو روز اگر بود حاصلِ مرد وز کوزه شکستهٔ دَمی آبی سرد

مأمور کم از خودی چرا باید بود یا خدمت چون خودی چرا باید کرد





* * *



رباعی ۹۸– شیخ سعدی غزلی دارد که مطلعش اینست:



ای دل بکام خویش جهان را تو دیده گیر در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر

و تمام غزل بر همین نمط است.





۹۹





آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار وان محرم و مونس هر آزاده بیار

چون میدانی که مدّت عالم خاک باد است که زود بگذرد باده بیار





۱۰۰





از بودنی ایدوست چه داری تیمار وز فکرت بیهوده دل و جان افکار

خرّم بزی و جهان بشادی گذران تدبیر نه با تو کرده‌اند اوّل کار





۱۰۱





افلاک که جز غم نفزایند دگر ننهند بجا تا نربایند دگر

نا آمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه میکشیم نایند دگر





۱۰۲





ای دل غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نهٔ غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور





۱۰۳





ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر باغ طربت بسبزه آراسته گیر

وانگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم بنشسته و بامداد برخاسته گیر





* * *



رباعی ۱۰۳– مصراع ۴– ابوسعید ابوالخیر و ابراهیم ادهم دو تن از بزرگان عرفا و عبّاد بوده‌اند.





۱۰۴





این اهل قبور خاک گشتند و غبار هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتند کنار

آه این چه شراب است که تا روز شمار بیخود شده و بیخبرند از همه کار





۱۰۵





خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر بوی قدح از غذای مریم خوشتر

آه سحری ز سینهٔ خمّاری از نالهٔ بوسعید و ادهم خوشتر





۱۰۶





در دایرهٔ سپهر ناپیدا غور جامی است که جمله را چشانند بدور

نوبت چو بدور تو رسد آه مکن می نوش بخوشدلی که دور است نه جور





۱۰۷





دی کوزه گری بدیدم اندر بازار بر پاره گِلی لگد همی زد بسیار

و آن گِل بزبان حال با او میگفت من همچو تو بوده‌ام مرا نیکو دار





۱۰۸





زان می که حیات جاودانی است بخور سرمایهٔ لذّت جوانی است بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است بخور





۱۰۹





گر باده خوری تو با خردمندان خور یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور وِرْدْ مکُن فاش مساز اندک خور و گَه گاه خور و پنهان خور





* * *



رباعی ۱۰۹– شعر حافظ را بیاد میآورد که میفرماید:



صوفی ار باده باندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشهٔ اینکار فراموشش باد





۱۱۰





وقت سحر است خیز ای طرفه پسر پُر باده لعل کُن بلورین ساغر

کاین یکدم عاریت در این کُنج فنا بسیار بجوئیّ و نیابی دیگر





۱۱۱





از جملهٔ رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا بما گوید راز

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمی‌آئی باز





* * *



رباعی ۱۱۱– نمانی یعنی باقی نگذاری.





۱۱۲





ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز وان کودک خاک بیز را بنگر تیز

پندش ده و گو که نرم نرمک می‌بیز مغزِ سَرِ کیقباد و چشم پرویز





* * *



رباعی ۱۱۲– خواجه حافظ در این نوع معنی داد سخن را داده است میفرماید:

سپهر بر شده پرویزنی است خون افشان که ریزه‌اش سرِ کسری و تاج پرویز است

یا میگوید:



قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد

و نیز:



تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیّار تاج کاوس رُبود و کمر کیخسرو

و همچنین:



بگذر ز کبر و ناز که دیده است روزگار چین قبای قیصر و طَرف کلاه کی

و در کلمات بزرگان از این نوع بسیار است. پگه مخفف پگاه یعنی صبح زود





۱۱۳





وقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی وانها که شدند کس نمی‌آید باز





۱۱۴





مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ طوس در پیش نهاده کلّه کیکاوس

با کلّه همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا نالهٔ کوس





* * *



رباعی ۱۱۴– از شهید بلخی که یکی از حکمای شعرای اوایل سدهٔ چهارم هجری است این رباعی را نقل کرده‌اند و یقیناً خیام نظر بآن داشته است.



دوشم گُذر افتاد بویرانهٔ طوس دیدم جُغدی نشسته جایِ طاوس

گفتم چه خبر داری از این ویرانه گفتا خبر اینست که افسوس افسوس





۱۱۵





جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش





۱۱۶





خیّام اگر ز باده مستی خوش باش با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبتِ کارِ جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش





۱۱۷





در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش





* * *



رباعی ۱۱۷– بر روی یک کاشی که در سال ۶۳۳ ساخته شده این رباعی باین صورت ضبط شده است:



در کارگَهِ کوزه گری رفتم دوش دیدم ز هزار گونه گویا و خموش

آمد ز درون کوزهٔ بانگ خروش ای کوزه گَر و کوزه کن و کوزه فروش

در نزهةالمجالس شعر دوّم این رباعی چنین است:



از دستهٔ هر کوزه برآورده خروش صد کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

از اینجا معلوم میشود که بمرور زمان در رباعیها تصرّف هم بسیار شده است بعضی از رباعیهای دیگر هم بروایات مختلف نقل شده است ولیکن ما نخواستیم از ذکر نسخه بدلها اذهان خوانندگان را مشوش کنیم.





۱۱۸





ایّام زمانه از کسی دارد ننگ کو در غم ایّام نشیند دلتنگ

می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ زان پیش که آبگینه آید بر سنگ





* * *



رباعی ۱۱۸– مصرع ۴– یعنی پیش از آنکه شیشه عمر بشکند و مرگ دست دهد.





۱۱۹





از جرم گِلِ سیاه تا اوج زُحل کردم همه مشکلات کلّی را حل

بگشادم بندهای مشکل بحیل هر بند گشاده شد بجز بند اجل





۱۲۰





با سروقدی تازه‌تر از خرمن گل از دست منه جام می و دامن گُل

زان پیش که ناگه شود از باد اجل پیراهن عمر ما چو پیراهن گُل





۱۲۱





ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سربسریم





۱۲۲





این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم فانوس خیال ازو مثالی دانیم

خورشید چراغدان و عالم فانوس ما چون صُوَریم کاندر او حیرانیم





* * *



رباعی ۱۲۲– مصراع ۲– فانوس خیال همانست که کودکان ما شهر فرنگ دارد پانیان فانوس سحری میگفتند و اکنون بصورت سینما در آمده است.





۱۲۳





برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه‌روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم





۱۲۴





برخیزم و عزم بادهٔ ناب کنم رنگ رُخِ خود برنگ عنّاب کنم

این عقل فضول پیشه را مشتی می بر روی زنم چنانکه در خواب کنم





* * *



رباعی ۱۲۴– حافظ میفرماید:



ز بادهٔ هیچت اگر نیست این نه بس که ترا دمی ز وسوسهٔ عقل بیخبر دارد

و یقین است که از عقل مقصود و فکر و اندیشه‌هائی است که نفس در امور دنیا بعقل وسوسه میکند و انسانرا از فکر معقول باز میدارد.





۱۲۵





بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم در زیرِ زمین نهفتگان می‌بینم

چندانکه بصحرای عدم مینگرم ناآمدگان و رفتگان می‌بینم





* * *



رباعی ۱۲۵– ناآمدگان و رفتگان را باید پس و پیش کرد یعنی رفتگانی می‌بینم که نیامده و برنگشته‌اند.





۱۲۶





تا چند اسیر عقل هرروزه شویم در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم

در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزه گران کوزه شویم





* * *



رباعی ۱۲۶– عقل هر روزه یعنی عقل عامیانه که در عمق مطلب تفکّر نمیکند و غافل است.





۱۲۷





چون نیست مقام ما در این دهر مُقیم پس بی می و معشوق خطائی است عظیم

تا کی ز قدیم و محدث امّیدم و بیم چون من برفتم جهان چه محدث چه قدیم





* * *



رباعی ۱۲۷– میدانید که یکی از مسائل مهمّ مشکل فلسفه اینست که عالم حادث است یا قدیم یعنی آیا آغازی داشته است یا همیشه بوده است از این رباعی پیداست که گوینده غرق در مباحث حکمتی بوده است.





۱۲۸





خورشید بگل نهفت می نتوانم و اسرار زمانه گفت می نتوانم

از بحر تفکّرم برآورد خِرَد دُرّی که ز بیم سفت می‌نتوانم





* * *



رباعی ۱۲۸– مقدّسین خشک فیلسوفان را کافر میخواندند و آزار میکردند اینست که خیّام میگوید فلسفی نیستم و اگر بحکمت مشغولم برای آنست که چون باین دنیا آمده‌ام آخر میخواهم بدانم کیستم.





۱۲۹





دشمن بغلط گفت که من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو درین غم آشیان آمده‌ام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم





۱۳۰





مائیم که اصل شادی و کانِ غمیم سرمایهٔ دادیم و نهادِ ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم





۱۳۱





من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوائی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم





۱۳۲





من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم

من بندهٔ آن دَمَم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم





* * *



رباعی ۱۳۲– حافظ این معنی را مکرّر پرورانده است مثلاً:



ز دَوْرِ باده بجان راحتی رسان ساقی که رنج خاطرم از جور دور گردون است

یا میفرماید:



اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل بمستی فرو کشد لنگر چگونه کشتی از این ورطهٔ بلا ببرد





۱۳۳





هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین درآید که منم





۱۳۴





یک چند بکودکی باُستاد شدیم یک چند باُستادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک درآمدیم و بر باد شدیم





۱۳۵





یک روز ز بند عالم آزاد نیم یکدم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار در کار جهان هنوز اُستاد نیم





۱۳۶





از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن

بر نامَده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن





* * *



رباعی ۱۳۶– خواجه حافظ:



سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

و نیز:

چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی

براستی اگر انسان این فلسفه را پیش نگیرد تحمّل شداید روزگار را چگونه خواهد کرد و باز خواجه فرماید:



نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا بگزاف گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی





۱۳۷





ای دیده اگر کور نهٔ گور ببین وین عالم پُر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلَند روهای چو مه در دهن مور ببین





۱۳۸





برخیز و مخور غم جهانِ گذران بنشین و دَمی بشادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفائی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران





* * *



رباعی ۱۳۸– آیا فلسفهٔ مرگ را از این بهتر میتوان بیان کرد و آیا نکته سنجی از این لطیف‌تر میشود.

این رباعی را در دیوان کمال‌الدّین اسمعیل هم آورده‌اند امّا سخن کاملاً خیّامی است.





۱۳۹





چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصّه نیست تا کَندنِ جان

خرّم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسیکه خود نیامد بجهان





۱۴۰





رفتم که درین منزل بیداد بدن در دست نخواهد بجز از باد بدن

آنرا باید بمرگ من شاد بدن کز دست اجل تواند آزاد بدن





۱۴۱





رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نه حقّ نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهرهٔ این





۱۴۲





قانع بیک استخوان چو کرکس بودن به زانکه طفیل خوانِ ناکس بودن

با نان جوینِ خویش حقّا که به است کالوده بپالوده هر خَس بودن





۱۴۳





قومی متفکّرند اندر رهِ دین قومی بگمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این





۱۴۴





گاوی است در آسمان و نامش پروین یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خِرَدَت باز کن از روی یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین





* * *



رباعی ۱۴۴– پروین نام مجموعهٔ چند ستارهٔ خُرد است مانند خوشهٔ گندم چنانکه خواجه حافظ فرماید:



آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه بجوی خوشهٔ پروین بدو جو



پروین را بعربی ثریّا میگویند و جزء صورتی از صُور فلکی است که از بروج دوازده گانه است و آنرا بصورت گاوی تخیّل کرده‌اند و باینجهت بعربی ثور میگویند و اینکه در این رباعی میفرماید «گاوی است در آسمان و نامش پروین» مقصود صورت ثور است که پروین جزء آنست. یک گاو دگر که در مصرع دوّم بآن اشاره میکند گاوی است که در افسانه‌های قدیم میگفتند که کُرهٔ زمین روی شاخ آن قرار گرفته و او خود بر پُشت ماهی ایستاده و ماهی در آبست امّا معلوم نبود آب در چیست. در هر حال این افسانه معروف بوده و گویندگان و نویسندگان بآن فراوان اشاره کرده‌اند و در شعر فردوسی که میفرماید:



فرو شد بماهیّ و بَر شد بماه بُنِ نیزه و قبهٔ بارگاه

مقصود همان ماهی است که گاو حامل زمین بر روی آن ایستاده است و شعرا از این قسم افسانه‌ها برای شیرین ساختن کلام بسیار استفاده کرده‌اند.





۱۴۵





گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان





* * *



رباعی ۱۴۵– چه حسن فطرتی و چه فکر لطیفی!





۱۴۶





مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان می‌خواه مروّق بطراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان کس می ندهد نشان ز بازآمدگان





۱۴۷





می خوردن و گِردِ نیکوان گردیدن به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود پس روی بهشت کس نخواهد دیدن





۱۴۸





نتوان دل شاد را بغم فرسودن وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن می باید و معشوق و بکام آسودن





۱۴۹





آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگَهِ او شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره‌اش فاختهٔ بنشسته همی گفت که کو کو کو کو





۱۵۰





از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینانِ جهان میسوزد و خاک میشود دودی کو





۱۵۱





از تن چو برفت جانِ پاکِ من و تو خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

وانگاه برای خشت گورِ دگران در کالبدی کشند خاک من و تو





* * *



رباعی ۱۵۱– این نکته سنجی را آیا هیچ میتوان قیمت کرد؟





۱۵۲





می خور که فلک بهر هلاکِ من و تو قصدی دارد بجانِ پاکِ من و تو

در سبزه نشین و میِ روشن میخور کاین سبزه بسی دَمَد ز خاکِ من و تو





۱۵۳





از هرچه بجز میَ است کوتاهی به می هم ز کف بُتان خرگاهی به

مستیّ و قلندری و گمراهی به یک جرعهٔ می ز ماه تا ماهی به





۱۵۴





بنگر ز صبا دامنِ گُل چاک شده بلبل ز جمال گُل طربناک شده

در سایهٔ گُل نشین که بسیار این گُل در خاک فرو ریزد و ما خاک شده





۱۵۵





تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر بخوشدلی گذارم یا نه

پُر کن قدح باده که معلومم نیست کایندم که فرو برم بر آرم یا نه





۱۵۶





یک جرعه میِ کهن ملکی نو به وز هرچه نه می طریق بیرون شو به

در دست به از تخت فریدون صدبار خشتِ سر خم ز مُلک کیخسرو به





۱۵۷





آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی معذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار تا عمر گرانبها بدان نفروشی





۱۵۸





از آمدنِ بهار و از رفتن دی اوراق وجود ما همی گردد طی

می خور مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و تریاقش می





۱۵۹





از کوزه گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرّینم بود اکنون شده‌ام کوزهٔ هر خمّاری





۱۶۰





ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی وز هفت و چهار دائم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی





* * *



رباعی ۱۶۰– چهار عنصر و هفت سیّاره.





۱۶۱





ایدل تو باسرار معمّا نرسی در نکته زیرکان دانا نرسی

این‌جا بمی لعل بهشتی میساز کآنجا که بهشت است رسی یا نرسی





* * *



رباعی ۱۶۱– در نزهةالمجالس این رباعی چنین نقل شده است:



گیرم که باسرارِ معمّا نرسی در شیوهٔ عاقلان همانا نرسی

از سبزه دمی خیز بهشتی میساز کآنجا ببهشت یا رسی یا نرسی





۱۶۲





ای دوست حقیقت شنو از من سخنی با بادهٔ لعل باش و با سیم تنی

کانکس که جهان کرد فراغت دارد از سبلت چون توئی و ریش چو منی





* * *



رباعی ۱۶۲– خواجه حافظ میفرماید:



بیا که رونق این کارخانه کَم نشود بزهد همچو توئی یا ز فسق همچو منی





۱۶۳





ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صدهزار سال از دلِ خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی





۱۶۴





بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرمست بُدم چو کردم این اوباشی

با من بزبان حال میگفت سبو من چون تو بُدم تو نیز چون من باشی





۱۶۵





بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشتهٔ خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندانِ وجود ایکاش سوی عدم دری یافتمی





* * *



رباعی ۱۶۵– معنی این رباعی عمیق است.





۱۶۶





برگیر پیاله و سبو ای دلجوی فارغ بنشین بکِشته‌زار و لبِ جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی صدبار پیاله کرد و صد بار سبوی





۱۶۷





پیری دیدم بخانهٔ خمّاری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و خبر باز نیامد باری





۱۶۸





تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی بادیم همه باده بیار ای ساقی





* * *



رباعی ۱۶۸– پنج حسّ و چهار عنصر.





۱۶۹





چندانکه نگاه میکنم هر سوئی در باغ روان است ز کوثر جوئی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی بنشین به بهشت با بهشتی روئی





۱۷۰





خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی فارغ شده‌اند از تمنّای تو دی

قصّه چکنم که بی تقاضای تو دی دادند قرار فردای تو دی





۱۷۱





در کارگه کوزه‌گری کردم رای در پایهٔ چرخ دیدم اُستاد بپای

میکرد دلیر کوزه را دسته و سر از کلّه پادشاه و از دست گدای





۱۷۲





در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من میدانی

در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی





۱۷۳





زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری پُر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زان پیشتر ای صنم که در رهگذری خاکِ من و تو کوزه کند کوزه‌گری





۱۷۴





گر آمدنم بخود بُدی نامدمی ور نیز شدن بمن بُدی کی شدمی

به زان نبُدی که اندر این دیر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بُدمی





* * *



رباعی ۱۷۴– این رباعی را بابوعلی سینا هم نسبت داده‌اند.





۱۷۵





گر دست دهد ز مغز گندم نانی وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخیّ و گوشهٔ بُستانی عیشی بود آن نه حدّ هر سلطانی





۱۷۶





گر کار فلک بعدل سنجیده بُدی احوال فلک جمله پسندیده بُدی

ور عدل بُدی بکارها در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی





۱۷۷





هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری تا چند کنی بر گل مردم خواری

انگشت فریدون و کفِ کیخسرو بر چرخ نهادهٔ چه می‌پنداری





۱۷۸





هنگام صبوح ای صنم فرّخ پی برساز ترانهٔ و پیش آور می

کافکند بخاک صد هزاران جم و کی این آمدن تیر مه و رفتن دی





* * *



رباعی ۱۷۸– شیخ سعدی میفرماید:



دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گُل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت بیاید که ما خاک باشیم و خشت

دربارهٔ اکثر رباعیات حکیم خیّام از این نوع تذکّرات میتوان داد ولیکن ما نخواستیم سخن را پُر دراز بکشیم و باین اشارات که برای نمونه آوردیم اکتفا کردیم که اهل ذوق و دانش خود میتوانند هرچه بخواهند بر آن مزید کنند.





صفحه سطر غلط صحیح

۲۲ ۸ افزوده افزون

۳۳ ۵ ۶۲۰ (۶۲۰)

۵۵ ۵ مذکور است یکی مذکور است و یکی

۷۹ ۲ و ۴ مِیْ میْ

۹۰ ۲ قصور و وز قصور وز









